ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

مختصری درباره ما و سایت عصر آنارشیسم



درباره ما-۱
معرفی تفکر آنارشیسم : با نگاهی به تاریخ اندیشه میتوان ریشه های آنارشیسم را به عنوان نگرشی آزادی خواهانه تا مکتب فکری “لائوتسه” پی گرفت، مکتبی فلسفی و طبیعت گرا که بر اصالت فرد تاکید داشت. آن طور که شاعر آزاد اندیش “احمد شاملو” میگوید آنارشیسم«انسانی‌ترین آرمانی است که دو هزار و پانصد سال پیش برای آسایش انسان‌ها و رسیدن آدمی به کمال مطلوب عرضه شد».

در قرن هجدهم اما برای اول بار نام “آنارشی” جان گرفت و بسیاری خود را “آنارشیست” نامیدند و در راه آزادی و آرمانهای انسانی مبارزه کردند؛ با این وجود، هیچ دورانی مانند عصر حاضر و قرن اخیر آمادۀ رشد اندیشه‌ها و آبستن امکانات آنارشیستی نبوده است. به کلام دیگر اینک عصر آنارشیسم است.

چرا آنارشیسم؟

در پاسخ باید اذعان داشت که دولت ها و حکومت‌ها در جهان خصوصا در سال های اخیر بنا به اشتباهات فاحش، دردآور و مرگ آفرین خود، وجهۀ پیشین خویش را از دست داده و روز به روز از سوی مردم غیر قابل اطمینان تر ارزیابی میشوند. امروز مردم و حتی رای دهندگان به دولت ها بیش از پیش به نواقص و کاستی‌های سیستم های حاکم بر جهان واقف میشوند. دولتهای به اصطلاح چپِ سوسیالیستی و سوسیالیسمِ واقعا موجود نیز که امید تازه ای برای بخش هایی از جامعۀ انسانی به حساب می آمدند با پیروی از ساختار قدیمیِ پدرسالارانه به قبضۀ قدرت پرداختند و مسیر محتومِ انحطاط را یکی بعد از دیگری پیموده و مبدل به دولتهای راست شدند.

اکنون مردم اسارت در چنبرۀ دولت های راست و فوق راست را به طور مستمر احساس میکنند. پیشرفت سریع تکنولوژی خصوصا در زمینۀ ارتباطات ضمن کاربردهای مفید آن برای جامعه و فراهم آوردن امکان آگاهی یابی عمومی و دسترس پذیر کردن انبوهی از اطلاعات، از دیگر سو وسیله‌ای است در دست دولت‌ها تا با گذراندن قوانین عجیب و غریب، بدون اجازه و اطلاع افراد وارد حریم خصوصی شهروندان شده و معلوماتی که خود می‌پسندند را دریافت، جمع آوری و آرشیو کنند. به زبان دیگر نوعی تازه از کنترل پلیسیِ فرا‌تر از مرز و در ظاهر تحت عنوان مبارزه با خلاف و تروریسم بر مردم اعمال می‌شود. افشاگری‌های اخیر “ادوارد اسنودن” عمق فاجعه را نشان میدهد که چگونه دولتهای مدعی دموکراسی حتی اگر منافع آن‌ها مستقیما هم در خطر نباشد! برای کنترل و نفوذ و مهندسی بیشتر افکار عمومی در جهت منافع الیگارشی، آزادی و حریم خصوصی مردم را براحتی محدود و نقض می‌کنند.

چنانکه آشکار است، دولت‌ها از منافع و سیاست خودساختۀ خویش در مقابل خاستگاه حقیقی انسان و انسانیت حمایت می‌کنند. برای نمونه در بحران‌ اقتصادی اخیرِ سرمایه داری، بدهی بانک‌ها و مراکز مالی – اقتصادی با کمک دولت‌ها از جیب مردم پرداخت شد. همینطور نقش مخرب دولت‌ها در براه انداختن جنگ‌های داخلی و خارجی که در نقاط مختلف و متعدد زمین درگیر است و به بیراهه بردن مبارزات مردم خاورمیانه و دیگر مناطق و حمایت دولت‌های موجود از دیکتاتوری‌ها تا آخرین روز زمامداریشان قابل انکار نیست.

برای نمونه ای دیگر نگاه کنید به وضعیت پناهجویان که از دست دولتی به دست دولتی دیگر! پناه میبرند. قدرت های غربی که خود بخش مهمی از مسولیت تیره روزی این مردم به گردن آنهاست اما، از ورود ایشان به کشورهای غربی و اروپائی جلوگیری میکنند و موجبات تلفات، آوارگی و غرق شدن پناهجویان را فراهم میکنند.

نگاه کنید به فساد گسترده و مافیایی دولت‌ها و بسیاری موارد دیگر که بین تمامی دولتهای دنیای کنونی مشترکند.

در آغاز قرن اخیر ما همچنان شاهد انباشت ثروت و تمرکزِ قدرت با چاشنی سلطۀ سرسام آور مذهب بر اندیشه و زندگی انسان، و ادامۀ نابودی محیط زیست و خطر انقراض هزاران گونۀ جانوری‌ و گیاهی هستیم که سیستم‌ها برای سود آوری بیشتر در حال بهره وری لجام گسیخته از آن‌ها هستند.

ضبط اموال و منابع و ثروتهای عمومی که متعلق به تمامی مردم جامعه است تحت عنوان فریبندۀ خصوصی سازی، و سرازیر نمودن این ثروت‌ها به جیب‌ها و حسابهای بانکی اقلیتی از نخبگان، نزدیکان و وابستگانِ حکومتی دزدی آشکاری در روز روشن است. در چنین دنیایی حتی حکومت آخوندی ایران برای عقب نماندن از قافلۀ جهانیِ دزدان به این به اصطلاح “خصوصی سازی” لبیک گفته و در حال شدت بخشیدن به این روند ویرانگر است.

آنارشی، بدیل وضع موجود

با توجه به شرایط امروز جهان و خصوصا ایران ضروری است که اپوزیسیونِ حکومتِ امروز ایران مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد. اپوزیسیون فعلی شامل ده‌ها سازمان و گروه می‌شود که بخشی از آنها به دنبال تشکیل دولت کمونیستی هستند و کمونیستهای دولتگرا محسوب می‌شوند. بخش دیگری به دنبال تشکیل دولتهای راست لیبرالیستی هستند و نیروهای راست دولتی محسوب می‌شوند. ناگفته نماند کم نیستند هواداران حکومت‌های استبدادی از نوع نظامی و حتی دینی. ۳۵ سال است که جمهوری اسلامی همچنان بر اریکه قدرت است اما چپ‌های دولتگرا و راست‌های دولتگرا در حالیکه بر سر شیوه حکومتداری دعوا دارند، هر یک خود را بدیل وضع موجود معرفی می‌کنند. از اینرو در اولین قدم باید معنای حقیقی “بدیل” و تفاوت آن با شیوه های “حکومتداری” روشن شود. شیوهٔ حکومتداری امری تئوریک و انتزاعی است که جمعی از نخبگان سیاسی بر اساس آموزه‌های خود و نه لزوماً واقعیات و معضلات جامعه، در اتاقهای فکری خویش آن را فرمولبندی کرده و سپس با شیوه‌ها و یا بهتر است بگوییم با حقه‌های مختلف سعی در به کرسی نشاندن آن در جامعه می‌کنند.

اما حاصل و نتیجهٔ چنین رویکردی بجز حاکمیت عده‌ای قلیل و به اصطلاح “نخبگان سیاسی” بر جامعه چیست؟ در چنین شرایطی با تصور جایگزین کردن یکی از جریانهای مخالف بر کرسی حکومت، رویای تغییر جهان در جهت بهبودی تا چه میزان می‌تواند جامۀ عمل به خود بپوشاند؟ پاسخ این پرسش در گرو درک تمایز میان شیوهٔ حکومتداری و بدیل یا به عبارتی تئوری و عمل است.

اگر تئوری در اتاقهای فکر و در غیاب مردم فرموله می‌شود، بدیل در بطن واقعیت و با حضور مردم ساخته می‌شود. بدیل و تغییر از جنس عمل است.

آیا بدون عمل جهان تغییر خواهد کرد؟ خیر. بدون عمل بدیلی ساخته نخواهد شد. اما این تغییر جهان از کجا شروع می‌شود؟ از داخل همایش‌ها برای پیدا کردن اشتراکات و رسیدن به توافقات بیشتر؟ یا از دل جایی که بیکاری و فقر بیداد می‌کند؟ ناامنی و استثمار بیداد می‌کند؟ بدیل آن کنشی است که در واقعیت سیاه جهان نمود پیدا می‌کند و واقعیتی تاریک از جهان را به سمت روشنایی تغییر می‌دهد.

طبیبعی است که جریانهای سیاسی مختلف می‌توانند بی‌وقفه بر سر آنچه خود بدیل می‌نامند، مناقشه داشته باشند. اما -تا ابد- هیچ تغییری در جهان ایجاد نخواهند کرد. حتی اگر این اقبال را بیابند که کرسی حکومت را به نفع خود بربایند؛ نخواهند توانست جامعه را در جهت رفع معضلات (نمونه کشورهای اروپای شرقی…) هدایت کنند. زیرا عامل تغییر دهنده و نیروی بدیل ساز یعنی مردم هیچ نقش و جایگاه تغییردهندگی و بدیل سازی در تئوریهای اتاق فکر آن‌ها ندارد. آنچه اکنون وجود ندارد یا به شدت مورد غفلت است این است که چگونه نظم حاکم و وضع موجود در عمل و واقعیت (و نه تئوری محض) کنار زده شود و جامعۀ آزاد و انسانی جایگزین گردد؟

نظام سرمایه داری جدا از تئوری‌ها و افتراق‌ها و اشتراکاتی که مسلماً در حیطه تئوری و هم در عمل با آن‌ها دست به گریبان است، یک واقعیت است! بنابراین بی‌مورد نخواهد بود بدیل سرمایه داری نیز رخ نشان دهد! به این اعتبار، اگر نظم کنونی در تسلط سرمایه و سرمایه داری است، در عمل می‌باید دنبال‌‌‌ رها شدن از این نظم مسلط باشیم و در ایجاد جامعۀ آزاد انسانی بکوشیم. بدیل واقعی رویکردیست که میگوید چیزی را که در واقعیت وجود دارد باید در واقعیت شروع به کنار زدن و جایگزین نمودن کرد نه در سخن سرایی های بی‌نتیجه و بی‌انتها.

آنچه در پایان باید گفت این است که هدف از انتشار این تارنما، وارد شدن به مباحث آنارشیستی و نگاهی به بخشی از اخبار و تحلیل مسائل خبری سیاسی روز است. در این تارنما کوشش شده است که مخاطبان با ادبیات آنارشیستی آشنا شوند و خود به قضاوت واقعیت آنارشی و آنارشیسم بنشینند.

پس از انتشار آزمایشی سایت عصر آنارشیسم برای مدت کوتاهی اما اینک با تغییرات جدید در سایت، مجددا آغاز بکار می‌کنیم.

تارنمائی که در پیش رو دارید ثمرۀ کار جمعی عده‌ای از دوستانی است معتقد به فرهنگ آزادمنش و آنارشیستی که مبلغ رفتاری متمدنانه با همه موجودات زنده و طبیعت هستند.

از آنجائی که هیچگونه ادعائی دال بر آگاه بودن به تمامی مسائل جنبش نداریم، لذا علاقمندان را به کار مشترک و همکاری در زمینه تفکر آزادمنش فرا می‌خوانیم.

لازم به ذکر است که مسئول محتوای مطالب نوشته شده ارسالی به سایت نیستیم و مقالات منتشر شده به معنای رد یا تائید محتوای مقالات یا تائید یا رد نویسند یا مترجم مقالۀ درج شده نیست.

لطفا با طرح نظرات و انتقادات خود از طریق ایمیل برای بهبود سایت به ما کمک کنید.

نه خدا

نه رهبر

نه مرز

آدرس تماس info@asranarshism.com
عصر آنارشیسم


درباره ما - ۲
گرایشات و اهداف ما
در تجربه من، و از دیدگاهِ من به عنوان تنها یک شرکت کننده این مجموعه آنارشیست‌ها، دیدِ عرصه فلسفه سیاسی (در مقالات، و بین فیلسوفان) نسبت به «آنارشیسم» به عنوان یک دیدگاه و تئوری سیاسیِ معتقد به خودگردانی بدون دولت، و بدون سلسله مراتب، چه در حمایت چه در مخالفت، یک دیدِ نسبتا مثبتی بوده، با شناختی‌ از آنارشیسم به عنوانِ یک تفکرِ غنی و با تاریخچه‌ای غنی (آ)، تاریخچه‌ای که در روند‌های مطرح و بسیاری دست داشته است از جمله لیبرالیزم (تا حدودی با فلسفهٔ پرودون مثلا (ب))، سوسیالیزم و عدالت اجتماعی (با حضوری موفق قبل و بعد از مارکس)، دموکراسی مشارکتی و مستقیم، سکولاریسم و جنبش بیخدایی (باکونین)، فردگرایی و حقوق اقلیت‌ها در سبکِ زندگی‌ و از لحاظِ گرایش جنسی‌ و زبان مادری (مکس سترنر)، جنبش‌های انسانی‌ و مخالفِ حیوان آزاری و تخریبِ زمین، و و و…

البته همانطور که گفتم، من فقط یکی‌ از شرکت کنندگان این گروه‌ام، و گروه یک «کولکتیو» ِ بسیار فردگرایی است که از لحاظ عقایدِ بسیار و فعالیتشون از اشخاصِ بسیار بسیار متفاوتی تشکیل شده است. فعالین به طورِ روزمره کاملا در مقابل هم قرار می‌گیرند ولی‌ باز توانایی احترام گذاری به هم، دوستی، و همکاری با هم را حول اهدافی‌ به خوبی دارند و در این زمینه تجربهٔ خوبی هم دارند. یک اشتباهی که نسبت به ما شده، شاید توسط کسانی‌ که با آنارشیسم آشنایی کافی‌ای ندارند، این بوده که آنارشیست‌ها چون حزب تشکیل نمی‌دهند نباید گروه و کولکتیو تشکیل دهند، در حالی‌ که تصمیم گیریِ جمعی و تشکیلِ کولکتیو‌ها از رسومِ بسیار مهم آنارشیست‌ها بوده.

این مجموعه ویژگی‌های حزبی را اصلا ندارد، مثلا خطِ مشخصی نداریم که همه باید دنبال کنند، فشاری برای هیچ کاری بر کسی‌ وارد نمی‌شود، گرایشات بسیار متفاوت و متناقض‌اند، و در نتیجه فعالیت‌ها و خطوط سیاسی و فکری بین ما هم خیلی‌ اوقات در برابر هم قرار می‌گیرند و هر شرکت کننده با فردیت و آزادیِ کامل و به اون شکلی‌ که می‌خواهد عمل می‌کند. شرط به تنهایی اینه که به اصولِ کلی‌ آنارشیستی عمل می‌کند مانند اهدافِ انسانی‌ و برابری طلبانه مستقل از احزاب و دول. اعتقاد و عمل به این اصول در عمل مخرج مشترک ما و شروطِ حداقلی آنارشیستی ما بوده‌اند، به علاوه دفاع از آنارشیسم: دفاع از آن یا به عنوانِ تفکرِ مفید و یا بر‌تر سیاسی- اجتماعی و مبارزاتی، و یا در برابر تبلیغات و شایعات مرتبط به آنارشیسم.

غیر از این‌ها هم اهدافِ دیگری به شرح زیر برای همه شرکت کنندگان تا حالا مهم بوده، و کسب قدرت یا شهرت هیچگاه بین این‌ها نبوده:

-سرنگونی جمهوری اسلامی، و مقابله با آسیب‌های اجتماعی و سیاسی مذهب

-چالش گرایی در ارتباط با مشکلات امنیتی و عملی‌ برای فعالین آنارشیستی، و انسان‌ها به طور کلّ و مقابله با آن‌ها

-دفاع از زنان و حقوق کارگران

-حقوق اقلیت‌های جنسی‌

-تغییرِ سیستم اقتصادی جهانی‌

-حفاظت از زمین و دفاع از حیوانات

پافشاری هر فرد فقط، در برخی‌ از این موارد، بسیار متفاوت بوده. به اعتقاد من: ۵۰% از عقایدِ هر فعال بسیار دقیق و در مقابله با دیگر آنارشیست‌ها بوده، و ۵۰% در حمایت از آنارشیسم به طور کلی‌ بوده و در نتیجه با یک اعتقاد نسبی‌ و سمپاتی نسبت به همه اصول و مواردِ فوق. آن ۵۰%ِ کلی‌، همکاری و دوستی و احترام به هم را عملی‌ می‌سازد.

جدیتِ برخی‌ از اختلافات عقیدتی‌ درونی ما، و که باعثِ تفرقه‌های عملی‌ نشده‌اند، را خودتان بسنجید و قضاوت کنید:

-مخالفت با مذهب چگونه و چقدر: در یک سو فعالینی داریم که همه فعالیتِ آن‌ها با جنگ با مذاهب سپری می‌شود در حالی‌ که یا در اولویتِ فعالین دیگر نیست، یا حتا برخی‌ از فعالین علیرغم کمی ضدّ مذهبی‌ بودن خودشان عقایدِ عرفانی و معنوی‌ای داشته‌اند.

-سرنگونی به چه قیمت: در یک سو، فعالینی بین ما وجود دارد که سرنگونی جمهوری اسلامی را مشروط به جایگزینی کامل آن با ایده‌آل آنارشیسم می‌دانند، یعنی‌ بدونِ دخالتِ هیچ حزبی، و یا هیچ دولتی حتا دولتی مشخصاً بهتر از دولتِ حاکم. در سوی دیگر فعالینی هستند که ایده‌آلِ آنارشیسم را گام به گام ارزیابی کرده و گامِ اول برای آن‌ها شاملِ تحملِ نسبی‌ای از احزاب و دول خاصی‌ که لاقل از حاکمان بهترند می‌شود.

-عدالت اجتماعی برای کدام قشر: بخشی از رنگ‌های مختلفِ سبز، صورتی، سرخ، و بنفشِ بین آنارشیست‌ها حولِ این مساله است که کدام اقشار بیشتر در مبارزه باید اولویت پیدا کنند: زنان؟ (بنفش)؟ کارگران (سرخ)؟ همجنسگرایان (صورتی)؟ و و و…

جایی‌ که در مشاهداتِ من در طولِ ۸-۹ سال فعالیتِ خودم، هم بین فارسی زبانان هم انگلیسی‌ زبانان، باعثِ اختلافات جدی و تلخی‌ شده، وقتی‌ بوده که مسائلِ شخصی‌ وارد گفتمان‌ها شده‌اند. مثلا یک آنارشیست حسی در اعماق دل‌ و روحش هست که از آنارشیست دیگری بهتر است و این مساله او را آزرده می‌کند و در «بحث» و تبلیغاتی علیه آن آنارشیست دیگر تاثیر دارد. از نظر بنده انجامِ همچین تبلیغاتی باعث می‌شود که آنارشیستِ مبلّغ دیگر آنارشیست نباشد چون ۱- هم بحثِ «آنارشیستی» او اشتباه خواهد بود (به فرض خواهد گفت که چون آن آنارشیست در یک گروه شرکت دارد بنابر این حزبی عمل کرده و دیگر آنارشیست نیست، در حالی‌ که تشکیلِ گروه و کولکتیو از ویژگی‌های آنارشیست‌ها بوده و هست. به عبارت دیگر، دلایلِ شخصی باعث شده که یک تئوریِ غلطی از آنارشیسم را تبلیغ کند). بعد ۲- تاثیرِ فعالیتِ این شخص به ضرر آنارشیسم است و در نتیجه در عمل او آنارشیست نیست.

پای نوشت

————–

آ) مثلا در کتاب ۲ دائره المعارفِ «فلسفه‌های سیاسی» نوشتهٔ مایکل کرایتون، که همه فلسفه‌های سیاسی تاریخ را در بر می‌گیرد و تنها ۱۰ صفحه به آنارشیسم اختصاص داده است، نوشته شده:

«تصویرِ آنارشیسم در اذهان خیلی‌‌ها ممکن است که پرتابِ کوکتل مولوتوو باشد و همین در حالی‌ که از نظرِ فلسفهٔ سیاسی دارای تاریخچه و فلسفهٔ جدی و غنی‌ای بوده است.»

ب) کتاب ۲ دائره المعارفِ «فلسفه‌های سیاسی» نوشتهٔ مایکل کرایتون، صفحه ۱۲۸
//////////////////////////////
پیج عصر آنارشیسم
https://www.facebook.com/asranarshism
سایت عصر آنارشیسم
http://asranarshism.com/


 دوشنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۹۲

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

گفتگویی با نزدیکان یکی از اعدامیان

گزارشی از : "صدای بی صدایان "در دفاع از محکومان به اعدام و زندانیان غیر سیاسی و خانواده های آنان 
 

 
بنان یحیی نیا
۲۰ اسفند ۱۳۹۲
مقدمه: گفتگوی ما با این سوالات شروع شد که در واقع سئوالات خواهر اعدامی بود.می‌شود یک سوال بپرسم؟ می‌خواهم بدونم یک شب قبل از اعدام بهشون آمپولی، مورفینی، چیزی می‌زنند؟ که فکرو خیال نکنند؟ نوید دوست من بود که خواهرش برای من تعریف کرد که شب‌ها به خاطر این موضوع اصلا نمی‌خوابه. می‌خواهد ببیند که برادرش خیلی زجر کشیده؟؟؟؟از شنیدن اعدام شدن نوید متاسفم، امیدواریم هرچه زود‌تر اعدام در همه دنیا و مخصوصا ایران متوقف بشود، نه چیزی تزریق نمی‌شود و بعضا پا‌ها به خاطر ترس قفل می‌شود و یا زندانی نمی‌تواند حرف بزند و اعتراض بکند، مثل برق گرفتگی می‌ماند، البته ممکنه استثناء هم باشد، آرام بخشی، چیزی بدهند.یک روز قبل از اعدام که رفتیم نوید را دیدیم درست نمی‌تونست حرف بزند. واقعا برا همچین مملکتی من متاسفم که انقدر راحت جوونارو زجرکش می‌کنند. کاش حداقل نوید گناهکار بود. دلم کمتر می‌سوخت. چقدر طول می‌کشه از وقتی بالای دار می‌رن تا بیهوش بشن؟ ببخشید من انقد سوال می‌کنم. امیدوارم درک کنید. روزو شبمون شده گریه و زاری. همش تو فکرشیم. مخصوصا فکر اون شبی که تا صبح چه جوری تحمل کرد؟لطفا در مورد نوید و همچنین نحوهٔ متهم شدن ایشون توضیح دهید؟ نوید اهل فولادشهر اصفهان بود که ۲۸ بهمن ۹۲ در زندان شهاب کرمان بی‌گناه اعدامش کردند. نوید استاد تکواندو در شهرمان بود و در کنار این کار با ماشین خودش در تاکسی تلفنی محله کار می‌کرد. ماجرا به این صورت شد که در ۲۷ تیرماه ۱۳۹۱ روزی تلفنی به او شد و از وی خواستند که به علت اینکه راننده هست یک ماشین را از کرمان به اصفهان بیاورد و در قبال این کار مبلغ ۱ میلیون تومان دریافت کند. نوید با وجود بی‌اطلاعی این ماشین را به سمت اصفهان آورد که در راه موتور ماشین آتش گرفت و با صاحب ماشین که شخصی به نام ++++ بود تماس گرفت و مالک خودرو به او گفت ماشین را در خاور بگذارد و به اصفهان بیاید و وی نیز با سادگی این کار را انجام داد و در ایست بازرسی مرصاد کرمان ماشین را گشتند و در باک بنزین ماشین ۲۲ کیلو ۳۰۰ گرم هرویین کشف کردند. خلاصه نوید به مدت ۲ ماه در زندان کرمان بود و با کمک کردن به پلیس بعد از دو الی سه ماه، صاحب ماشین و مواد را دستگیر کردند. با وجود تمام خوشحالی ما که خود فرد مذکور اعلام کرد که تمام مواد مال خودش است و نوید بی‌گناه است اما بعد از یک ماه دادگاه اعلام کرد که نوید هنوز باید در زندان به سر برد. متهم اصلی با وجود پول فراوانی که داشت توانست روند رسیدگی به پرونده را عوض کرده و تمام پرونده را بنام نوید تمام کند. خواهر و مادر نوید خیلی دوندگی و تلاش کردند. پدرش را هم دو سالی بود که از دست داده بود. خانواده‌اش متاسفانه وضعیت مالی خوبی نداشتند که بتوانند وکیل بگیرند. هرکجا رفتند برای وکیل حرف از ۲۰۰ میلیون به بالا بود. به رییس جمهور نامه دادند زیرا امکان ملاقات حضوری نمی‌دادند. چندین بار در دیوان عالی کشور اعتراض کردند اما هیچ جوابی ندادند. به ملاقات رییس کل دادگستری حاج آقا توکلی رفتند پس از کلی تلاش اجازه ملاقات گرفتند، تمام مدارک تکواندو و باشگاهی نوید و حتی استشهاد محلی از همه همسایگان و ورزشکاران تیم‌های ذوب آهن و… و امضای رییس شورای شهر را به ایشان دادند با وجود قولی که دادند و خانواده ایشان را خاطرجمع کردند اما کاری نکردند. خلاصه نوید را در روز ۲۸ بهمن بی‌گناه به پای چوبه دار بردند و اعدامش کردند. الان صاحب اصلی بار در زندان به سر می‌برد با وجود اینکه ۲۰ سال حبس فقط به او خورده و شاید دوباره با پول بتواند تا سال دیگر بیرون بیاید. می‌خواهم این را بگویم: امروز صبح بعد از چند ماه انتظار از دفتر ریس جمهوری به خواهرش زنگ زدند و گفتند می‌خواهیم به درخواستتان رسیدگی کنیم. خیلی جالب بود این همه مدت رسیدگی نکردند الان که کار از کار گذشته بود می‌خواستند کاری کنند. خواهش می‌کنم اعلام کنید که نوید بی‌گناه اعدام شد. تنها کاری که می‌تونم برای شاد کردن روحش کنیم همینه. حداقل شاید با این کار جون چند جوان دیگر را نجات دهیم. مملکت ما جوان را نمی‌شناسد. آرزوهای جوانان را نمی‌بیند فقط می‌کشد و اعدام می‌کند….
نوید چند سال داشت و آیا ازدواج کرده بود؟ متولد ۱۳۶۲ مجرد بود ولی سرپرست مادر و خواهرش بود
آیا سو سابقه داشتند؟ اصلا هیچ سابقه ایی
آیا به وجه ۱ میلیون تومان برای کرمان تا اصفهان شک نکرده بودند؟ فکر نمی‌کنم چرا ما هم خیلی شک کردیم که چرا نوید همچین کاری کرد، شاید هم خود نوید از یه چیزی با خبر بود اما هیچ وقت به ما چیزی نگفت و در پرونده هم ادعای بی‌اطلاعی کرده است.
متهم اصلی از اقوام بودند؟ نه از دوستان قدیمی‌اش
متهم اصلی دارای سابقه قضایی است؟ بله، حتی روزی که گرفتنش با ۱۰ گرم شیشه دستگیر شد اما در پرونده اصلا قید نشد دو تا از برادرهای متهم اصلی هم حدودا ۲سال پیش اعدام شدند
آیا شما و یا خانواده‌اش سعی کردید ماجرا رو رسانه ایی کنید؟ به کجا؟ نمی‌دانستیم ما آنقدر مطمن بودیم به بی‌گناهی نوید که همش فکر می‌کردیم بهش عفو می‌خوره
در مورد روند رسیدگی به پرونده و زمانی که حکم اعدام به نوید دادند کمی توضیح دهید؟ حکم اول نوید دقیقا شهریور ماه بود که به خانوادش اعلام شد اما نوید گفت باید اعتراض بزنیم به دیوان عالی و خواهرش هم اینکارو کرد و تا شش ماه هیچ خبری نشد تا ۲ ماه پیش که دوباره حکم دوم به نوید ابلاغ شد نوید در کمال ناباوری دوباره اعتراض زد اما به اعتراضش جوابی ندادند حتی خواهر نوید پیش رییس کل دادگستری هم رفت تا رسیدگی کنند اما رسیدگی نکردند.
بعد از اعتراض آیا دوباره پرونده بررسی شد و نوید به دادگاه رفت؟ نه اصلا نوید رو به دادگاه نبردند و فقط بهش ابلاغ حکم کردند. سوال ما هم همینه پس جواب اعتراض‌های ما چی شد!؟
به شعبه و به قاضی پرونده اعتراض کردید؟ بله به حکمی که دادند اعتراض کردیم خواستار رسیدگی دوباره شدیم اما توجهی نشد حتی به رییس جمهور هم نامه دادیم جوابی ندادند تا ۲روز پیش تازه زنگ زدند برای رسیدگی اما الان؟
بعد از تماس از نهاد ریاست جمهوری ایا اعلام کردید که روند رسیدگی درست نبوده و شما اعتراض داشتید بله گفتند اگه درخواستی دارید حتما به تهران بیایید و ما هم درخواست حکم متهم اصلی را کردیم
در مورد خانواده نوید بگید الان با از دست دادن نان آور خانواده زندگیشان چطور می‌گذره؟
در مورد مادرشان بگید؟ خیلی بد. مادرش افسردگی گرفتن و هر روز از ساعت ۱ بعد از ظهر تا ساعت ۵ عصر سر مزار نوید هستن به گفته خواهرش زندگیمان شده قبرستان توی خونه هم همه جارو تاریک می‌کنیم نوید برای ما تمام زندگیمان بود
به نظر شما مقصر اصلی کیه متهم اصلی یا اجرا نشدن درست قانون؟ متهم اصلی، اون با پول خودش رو نجات داد
فکر نمی‌کنید گناه کسی که با گرفتن پول جان بی‌گناهی رو گرفته بیشتره تا کسی که پول داده؟ نوید توی دفتر خاطرات زندان نوشته که من واقعا بی‌گناهم
ایا نوید و یا خانواده‌اش از لحاظ مالی مشکل داشتند برای زندگی؟ نه زیاد، مستمری می‌گیرند حدودا ۷۵۰ هزار تومان
درباره شب اعدام توضیح می‌دهی؟ چه احساسی داشتی؟ من نرفته بودم اما خواهرش می‌گفت «ما شبی که نوید دیدیم داغون شدیم، نوید نمی‌تونست درست حرف بزنه و خیلی سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه اما گریه کرد
اگه متهم اصلی حکم اعدام بگیره خوشحال می‌شید؟
بله اگه متهم اصلی حکم اعدام بگیره کمی از داغ دل خانواده نوید کم می‌شه
صحبتی برای بقیه که ممکن مشکل شمارو داشته باشند دارید؟
بله می‌خوام بگم فکر نکنید ضرب المثل‌های قدیمی هنوز پابرجاست، ما با خیال اینکه بی‌گناه تا پای دار می‌ره، بالای دار نمی‌ره تکیه کردیم اما نوید بی‌گناه تا پای دار رفت بالای دار هم رفت ما تا صبحی هم که رفتیم جنازه‌اش رو تحویل بگیریم هم هنوز دلخوش بودیم که نوید اعدام نشده ما خیلی امیدوار بودیم که نوید اعدام نمی‌شه همش منتظر عفو از طرف ریس جمهور و عفو ۲۲ بهمن بودیم.
پاینوشت: اعدام برای هیچکس
“صدای بی صدایان “در دفاع از محکومان به اعدام و زندانیان غیر سیاسی و خانواده های آنان

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطه گرایانۀ احزاب و دولت ها




نویسنده: م-ر

موضوع بر سر بد و بدتر بودن این یا آن ایدئولوژی سیاسی قدرت نیست، مسئله این است که آغاز قرن 21 اساسا ناقوس مرگ دوران فرمانروایی تبهکاران سلطه گری و فرمانبرداری "توده های بی شکل" را به صدا در آورده است. از افلاطون تا به امروز آنچه که مکتوب شده و به اجرا در آمده تنها مرجعیت سلطۀ پدرسالاری خدایی در اشکال سیاسی فرمانروایی حکومتی و دولتی بوده است. تبهکاران سلطه جویی در طول تاریخ مدام ایده ها و احکام   ارتجاعی خویش را     SAVE THE EARTH         در تن و روح فرزندان ما دمیده اند که انسان به طور ذاتی و غریزی شرور، خودخواه، جاه طلب، شهوت ران و کنترل گر است تا بتوانند با تکیه بر این افکار خرافاتی و فریبکارانه، حکمرانی و سلطه گری جنون آمیز خویش را به عنوان افرادی باهوش، برگزیده، لایق و مقتدرتر جلوه دهند آن هم نسبت به مردمی که باید در چشم آنها دون پایه، عامی، کم عقل، ضعیف و عقب افتاده شمرده شوند. طبعا با این شگرد و سیاست فریب دهنده میخواهند هر گونه عقلانیت سادیستی جنگ افروزی، زن ستیزی، ستمگری و ریاست طلبی را همواره توجیه و بر جامعه انسانی و اکو زیستی تحمیل کنند. آدم های بیماری که با نفرت به طبیعت آزاد زیستی، تلاش میکنند در پشت القاب پوچ سالارمندی، بلند پایگی، نخبگی، رئیسی .... ماهییت حقیر، بی عاطفه و خود پرست خویش را پنهان کنند.
چرا حقیقتا آغاز قرن بیست ویکم در چهره جنبش های جهانی ضد سلطه و ضد سرمایه، هشداریست جدی به کمونیست های حزبی و لیبرال ها  و هر نوع ساختار قدرت ؟ در این مبحث چند موضوع را روشن میکنیم.
از شروع قرن بیستم، ایدئولوژی سرمایه داری در ساختار مدرن سلطۀ " دولت-ملت " توانست بر جهان زیستی کاملا مسلط شود
رابطه ساختار دولت سلطه با مناسبات سرمایه داری چیزی جز رابطه بین استبداد و استثمار نیست و هر کدام اجزای جداناپذیر و درهم تنیده یکدیگر در سرکوب آزادی بوده و هستند.
احزاب و بویژه دولت های کمونیستی به عنوان جناح های چپ سرمایه داری و پلیس سیاسی اساسا از درون جامعه به تخریب آزادی و تحکیم هر چه بیشتر استثمار و استبداد در کل جهان عمل کرده اند.

انگیزه و فعالیت زندگی در درازنای تاریخ استبداد چیزی جز مبارزه برای آزادی اکوزیستی علیه ساختار سلطه، منافع، منش و مناسبات سلطه گری نبوده است. از این جهت مبارزه برای آزادی نه ازجنبه ی یک بعدی و کلیشه ای بلکه تنوع وسیعی از کلیت زندگی را در یک فرایند فعالیت آزادی اندیشه ، جسم و روان بر جسته میسازد. بر همین مبنا مبارزه آزایخواهی علیه تمام نابرابریها چون ستم اکوزیستی، ستم جنسی، ستم بر کودکان، سالمندان، بیماران جسمی و روانی، ستم جنگ های سلطه جویانه، ستم طبقاتی (بردگی مزدی و غیر مزدی، مالکیت خصوصی)، ستم نژادی، زبانی، عقیدتی، فرهنگی و غیره بوده است. در این فرایند اندیشیدن و مبارزه فردی و اجتماعی برای آزادی، هیچ عرصه ای از مبارزه بر دیگر عرصه ها برتری ندارد بلکه در برگیرنده و مکمل رهایی یکدیگرند و ضرورتا تنوع تجربه و آگاهی را به سبکی هنری، خلاق، پویا، اعتراضی و تحولی در یک روند همکاری و هم فکری رنگین به هم انتقال میدهند. این فرایند فعالیت دینامیک زندگی در ساحت اندیشه، فضا، مکان و زمان چنان پر جاذبه وگسترده است که بازداشتن و سانسورهرانسانی در هرعرصه ای از این فعالیت آزاد طبیعی، صرف نظراز ایجاد وسیع ناهنجاری ها و افسردگی های مخرب فردی اجتماعی، او را به خشم و مقاومت وا میدارد و برای زدودن موانع آزاد زیستنش در مسیری پای می نهد که او را در دل جنبش رنگین فعالیت آزادیخواهی معاصرش قرار میدهد جاییکه که ما یکدیگر را می یابیم و بارور میسازیم. در واقع این برداشت از ماهیت جنبش آزاد شورایی، جنبش ضد سلطه، سوسیالیسم شورایی، جنبش کمونی، کمونیسم آزادیخواهی، دمکراسی مستقیم شورایی، جنبش آنارشی، جامعه کمونی و صدها واژگان دیگر که امروزه در بین گروه های اجتماعی ضد سلطه بسیار متداول شده بر بنیان همین شعور آزادیخواهی تبلور یافته است. موضوع اینجا حقیقتا تاکید بر ماهیت جنبش آزاد شوراییست. طبعا افراد و گروه ها در این جنبش ها به طور آزادانه نوع فعالیت و واژگان مورد علاقه خود را انتخاب کرده و یا می آفرینند. با بودن در فعالیت زندگی آزاد جنبشی و در بستر تبادل نظرها و تصمیم گیری هاست که میتوانیم از توانمندی ها و ضعف های یکدیگر بیاموزیم و فضای کمونی توری شکل جامعه را گسترده تر سازیم. این واقعیتی است که وقوع لحظه به لحظۀ رویدادهای رازگونه، عمیق، ظریف و تکان دهنده درون و بیرون زندگی فردی اجتماعی، انسان را به طور غریزی به اندیشیدن ومبارزه برای آزادی وا میدارد و در هر لحظه با حضورش در چنین بستری، تحولات تازه ای را خود می آفریند.
ما بعنوان حامیان و سازندگان این جنبش شورایی ضد سلطه بی شک هیچ گونه بحث و هم فکری با جریانات و احزاب اصلاح طلبی ملی مذهبی، ملی سکولار و نئولیبرالیسم گندیده سرمایه داری را نداریم.  صرفا هدف از این بررسی منتقدانه ایجاد زمینه رشد و پالایش مسیر فکری و مبارزاتی خودمان و همه آن انسان های عاشقیست که صادقانه در راه آزادی از سلطۀ زنجیرۀ دولت و استثمار گام نهاده اند. ما به روشنی میدانیم بسیاری هنوز در ذهنشان نسبت به ساختار سلطه احزاب کمونیسم دولتی (نه کمونیسم شورایی ضد سلطه) و بخصوص پارلمانتاریسم دچار توهم هستند. با این آگاهی در این مقاله سعی میکنیم ساختار فکری کمونیسم دولتی بورژوایی را آشکارا به نقد کشیم اما معتقدیم هجوم وحشیانه سرمایه داری اسلامی در انقلاب بهمن 57 با همکاری نظام سرمایه داری جهانی و هم پالگی های داخلی آنها چون لیبرال ها، مجاهدین، چپ های اکثریتی و توده ای به طرزی بیرحمانه چنان جنبش های زنان، کمونیست های صادق انقلابی، آزاد اندیشان، ملیت ها و دیگر فرهیختگان هنری و اجتماعی را سلاخی کردند که فرصتی به جامعه آزادیخواهی ایران برای بازنگری فجایع تلخ تاریخ سلطه کمونیسم دولتی و رفرمیسم جهانی داده نشد و شناخت از بازتاب های این بحران در بافت روشنفکری سرگشتۀ سنتی، متدین و متجدد ایران از جانب بهترین فرزندانش که در شوک ناباوری همگان شکنجه و قتل عام شدند، تنها در سر درگمی ها رها شد تا نسل های بعدی به ناچار با بدبینی تلخی به گذشته ای  تاریک، بسیاری از تجربیات آزموده را خود دوباره بیازمایند و بی تردید در زیر سلطه فاشیسم اسلامی سرمایه که تنها قصاص بود وتجاوز و اعدام، کار ساده ای نبوده و نیست. اما حقیقتا و سرانجام از پی فراز و فرود های بسیار در شورش 1388 جوانان، زنان و مردان نشان دادند که جوهره هدفشان نه خون دادن برای خیانت اصلاح طلبان بی مایه و فرصت طلب بلکه ریشه کن کردن کل نظام فاسد جهل و سرمایه است. رژیمی که دیگر از ترس و سراسیمگی فروپاشی اش بخشی از مریدان و بنیانگذاران نظامش را حتا به بند کشیده حالا با بدبینی خوف انگیزی حتا به نیم حزب الهی بودن هر نهاد و صنف هنری، ورزشی، پزشکی و خدماتی ....که تا کنون با چاپلوسی و منفعت جویی تمام در کنار آنها مدام لولیده اند باز رضایت نمیدهد و تنها سرسپردگی تضمین شده کاملی را از آن ها میخواهد. این در حالیست که انصار ولایت الهی از درون کرم خورده خویش در حال جویدن رگ و پی یکدیگرند تا با چنگ و دندان برای فرصت سازی آینده ای نافرجام، بیشتر غارت کنند با این وحشت که میدانند جامعه مکیده و سرکوب شده تا به استخوان در زیر سنگینی غنایم سرمایۀ جهادی و فرهنگ جهل و زن ستیزشان ازاوج خشم و نفرت به انبار باروتی در حال انفجار تبدیل شده است.
 ما جا بجایی دولت و دیکتاتوری را نمیخواهیم ما نفی سلطه را میخواهیم
انگیزه شیفتگان قدرت دولتی و دیکتاتوری همواره بر پایه این توجیه تاریخی سلطه گرایانه بنا شده که جامعه بدون مرجعییت و نظارت نخبگان رهبری امکان پذیر نیست. حتا در قرن بیست و یکم، ما شاهدیم که چگونه این ریاست مداران، عالی جنابان، مدیران، کارشناسان حکومتی، رجال سیاسی، ممتازین کشوری، حاکمین انحصارات، روئسای احزاب قدرتی ، هر گونه مخالفت، اعتراض و مطالبات آزادیخواهی شورایی را خطری بزرگ برای منافع حکومتی و اقتدار سیاسی تجاری خود میبینند. پس طبیعی ست که سلطه گران بدون داشتن ابزار و ساختار روانی و فیزیکی سلطه و سرکوب، لحظه ای قادر نخواهند بود از فضا، امکانات و تمایلات سادیستی ( مقام پرستی، شهرت طلبی، ثروت اندوزی، زن ستیزی... ) به نفع اقتدار اقلیت سیاسی و قدرتی خودشان بهره برداری کنند. حال در ادامه بحث ما متوجه میشویم که چگونه اقلیتی از رجال حکومتی و سرمایه داران خودکامه تنها از طریق زنجیره اختاپوسی ساختار هیرارشی قدرت مدرن دولتی ، قادر میشوند چنین خشونت اکوزیستی، اقتصادی، جنسی، فرهنگی، نژادی.... را بر انسان و طبیعت زندگی تحمیل کنند.
نگاه کنیم به نهاد ها و وزراتخانه های قدرت مدرن دولتی یا به اصطلاح خصوصی که قادرند یک فضای تنش آمیز، نفاق برانگیز و کنترل کننده را در سطوح مختلف فعالیت زندگی فردی و اجتماعی مردم ایجاد سازند و با این روش هر گونه زمینه سازی فضاهای متنوع ارتباطات مستقیم و تصمیم گیری آزاد شورایی فرودستان و آزاد اندیشان را مدام تخریب کرده و زیر سیطره خود نگه میدارند. دولت مستقیما نماینده مرکزی و رابط اصلی تمامی نهادها، شرکت ها و انحصارات زنجیره ای گسترده در کنترل و استثمارکردن جامعه است و به طور مداوم برای امنیت منافع رقابتی بازار سرمایه، یک مدیریت سلطه گری را بر تقسیم کار اجتماعی بردگی مدرن، برنامه ریزی و قانونگذاری میکند. این نظارت کنترل پلیسی چه بصورت عینی و ذهنی، آشکار و پنهان در ساختار کارکردی یک کمپانی یا کارخانه تنیده شده و به مانند یک نهاد کوچکتر دولتی عمل میکند و به این دلیل، ارتش و پلیس امنیتی چون شبح خفناکی در هیبت ساختاریش مستقیما حضور دارد. پس اساسا شبکه مخوف دیوانسالاری ساختار پلیسی دولت در تمامی اجزا درونی و بیرونی فضای خشن و مرعوب کننده سلسله مراتب تقسیم کار بردگی مزدی نهادینه شده است تا تشدید شتاب کار شقه شقه شده و از خود بیگانه، در خط تولید منافع سرمایه داران و رجال سیاسی پیش رود. به این معنا مکانیزم ضد انسانی مناسبات سلطۀ دولت، شیوه عمل کردی جنون آمیزش را در قانون هیرارشی حقوقی کار، طبقه بندی مشاغل و بقیه رتبه بندی های مزدی، جنسی و.... را بر پروسه کار بردگی سودآور تحمیل میکند.
 مگر نقش وزارت آموزش و پرورش (سازمان مغزشویی ) بعنوان یکی دیگر از دست و پاهای دولت اختاپوسی دقیقا در خدمت همین عقلانیت ابزاری و سلسله مراتب رقابت برتری جویانه در ستایش الگوهای قدرتی و تبعیت از احکام کشوری مدرن (دولت-ملت) نیست که مدیرانش مدام تلاش میکنند غریزه همیاری و همفکری انسانی و شناخت انتقادی و سازندۀ کودکان ما را از ابتدا در هم شکنند و آنها را در جهت بازتولید مناسبات جنون آمیز مردسالاری، سلطه جویی و منفعت طلبی تربیت و بازسازی کنند؟  طبیعی ست که مردم به این راحتی پذیرای چنین خشونت کثیفی بر فرایند زندگی شان نیستند اما این موجودیت ساختار دولت است که با زور اسلحۀ اقتصادی، پلیسی، قضایی، رسانه ای... و نهایتا با توسل به مجموعه این شبکۀ نظارت هرمی سلسله مراتب تقسیم کار سلطه منشانه، اهدافش را بر جامعه انسانی تحمیل میکند. ایجاد ایدئولوژی های رقابتی و دکان های تبلیغات سیاسی حزبی برای چهره سازی رهبران و ناجیان حکومتی صرفا دوهدف عمده را در نظر دارد، یکی فلج سازی و وابسته کردن مردم به طبقه هیرارشی رهبری و دیگری انحصاری کردن جایگاه مذاکره و دیپلماسی قدرتی و معاملات سودجویانه در بین رجال قدرتی است که حتا میتواند شکلی آنتاگونیسم و حذف گرایانه بخود گیرد. سراسر تاریخ بیانگر جنگ های رهبران برای هژمونی طلبی بوده است. در واقع سیاست تبلیغاتی همه آنها در توصیف برازندگی نخبگان، دبیران کل، رهبران، بزرگان و سرکمیسران آن هم با وعده های شیرین برابری، آزادی، دمکراسی برای آینده ای بهتر، صرفا یک الگو سازی دروغین و انحرافی ست یعنی یک تجارت سیاسی رسوا شده در جهت کسب هژمونی و چیرگی بر جنبش های متنوع اجتماعی و گمراه کردن آنها از مسیر سازندگی مناسبات همبستگی شورایی آزادشان میباشد. انسان ها روزمره به طور طبیعی به شخصیت های مبارز، دلسوز، مردمی، حقیقت جو و آزادمنش و محبوبشان در زندگی ارزش قائلند و مطمئنا هر کسی از خصوصیات شایسته دیگری استقبال و الگو برداری میکند اما این دیگر مضحک است که نتیجه قدردانی، بخواهد به حق خود شیفتگی رهبری و ریاستمداری او بر دیگران ختم شود این ها همه تئوری های وقیحانۀ کلاشی و نقض تمامی ویژیگی های آزادمنشی است نه تنها لیبرال ها بخصوص که احزاب سیاسی چپ با چنین شگرد جاه طلبانه ای میخواهند دولت پسندی دروغین کارگران را دوباره در جامعه جا بیندازند. چطور هنوز عده ای تحت عنوان آزاد اندیشان و سوسیالیست های معاصر، حتا میتوانند فکرش را بکنند که یک حکومت خودکامه تک حزبی کمونیسم را دوباره در جهان امروز بر پا کنند؟ و اگر تک حزبی نیست پس باید پرسید دعوای شما با سوسیال و لیبرال دمکراسی در چیست؟ مگر آخرین شکل گیری یک دولت چپی بغیر از پیروزی دوباره انتخاباتی ارتگای جاه طلب از حزب ساندونیست در نیکاراگوئه است که تمام تار و پودش لیبرالیسم سرمایه داریست؟ ما هم مثل دیگران از افراد آزادیخواهی چون سولماز بهرنگ، پژمان رحیمی، فریبا امیرخیزی،مریم جزایری، مزدک چهرازی، ارژنگ نورایی، لیلا پرنیان، بهرام رحمانی، آذر درخشان و برخی دیگر که با نگاهی عمیق و انسانی به بررسی بحران های اجتماعی و نقد لیبرالیسم می پردازند، می آموزیم و یارانمان را تحسین و حمایت می کنیم. اما تا زمانیکه شما از چشم داشت قدرت سیاسی و هژمونی طلبی مینویسید و انسان ها را زیر سلطه سیاسی خود میخواهید ماهیتا فرقی با لیبرال ها نمیکنید و هنوز نمی خواهید چشمانتان را به آثار دردناک تاریخ فاشیسم کمونیسم دولتی باز کنید و در این غفلت و انکار، آگاه یا ناآگاه این فرصت را به لیبرال ها داده اید که در زیر پرچم جامعه مدنی و حقوق بشر چهره جذاب تری از خود نشان دهند البته نه برای دوستداران جامعه شورایی بلکه در چشم جوانانی که در توهم به ساختار سلطه هستند و طبعا سلطه لیبرالیسم را به اختناق کمونیسم دولتی ترجیح میدهند این دیگر تناقض افکار خود شماست که چرا زندگی در فضای نیم بند آزادی مدنی غرب را به چین و روسیه ترجیح داده اید.
 ما به عنوان عاشقان جنبش شورایی با هویتی روشن از مبارزه امان هیچگونه ابایی در افشا کردن شیادان و کارشناسان سیاسی رسانه ای و مبلغین قدرت طلبی در هر مدلی چون نوری زاده، نوشین احمدی، سازگاران، گنجی، علمداری، شیرین عبادی، نیره توحیدی، امیر احمدی، فرخ نگهدارها و غیره را نداریم که با بی شرمی کلکسیونی از احزاب چپ توده ای، اکثریت، ملی مذهبی، لیبرال، شاهی .... را دور خود جمع کرده تا نقشه حکومتگری آینده خودشان را علیه آزادی مناسبات  شورایی ما طرح ریزی کنند. آنها نقشه های سرکوب آزادی را هی دست به دست میگردانند تا شاید نقطه اجماعی در این دوران بحران زده سرمایه داری بیابند. ترس واقعی آن ها از فضای رادیکال و پربار آزادیخواهی جامعه ایران است که مجموعه مطالبات فرو خورده اش حداقل به چندین دوره از تاریخ استبداد برمیگردد و اکنون توانایی چند انقلاب ناگهانی را در درون خود دارد. حال لیبرال ها با زیرکی ناشیانه ای سعی میکنند از انزجار مردم از روس و چین به عنوان شرکای رژیم اسلامی به نفع سلطه غرب بهره برداری کنند و خواست تحولات انقلابی و بنیادی مردم را به تاریخ دیکتاتوری های کمونیستی نسبت دهند تا زمینه زد و بندهای لیبرالی آرام بخشی را برای سلطه جویی خود فراهم آورند. این دعوای همیشگی جناح های سیاسی قدرت بوده که در چهره های پوزیسیون وآپوزیسیون، رهبری تیم جناحی قدرت خود را به کرسی نشانند. عمامه ای های لیبرال دیروز که ساختار جنایت دینی را بر سر مردم ریختند حالا دم از سرمایه پارلمان سکولار میزنند که البته اکثریتی از کمونیست های دولتی هم در آن میگنجند. گویی این احزابند که می پندارند مالک آزادی های نیم بند حقوقی مدنی، فرهنگی اجتماعی درغرب که چشم گیرتر مینماید، هستند و نه محصول عمری مبارزه جانسوز نسل های گذشته که همچنان برای تحقق رهایی از منجلاب سلطه به مبارزه ادامه میدهند. این مشکل و بحران اساسی احزاب مارکسیستی است که چنان در ادعاهای فخر فروشی خط قرمزهای دگم عقیدتی، تشکیلاتی و رهبری طلبی یکدیگر غوطه ورند که کنش و مضمون آزادی آن ها صرفا به وسیله ای برای رقابت در کسب قدرتی تباه کننده، تبدیل شده است بی آنکه قادر به درک انزوا و عقب افتادگی حقیقی ذهنی و مادی خویش از فوران جنبشهای رنگین پیش روی شان شده باشند. فرو رفتن در این وفاداری نوستالژیک به گذشته ای شکست خورده که چندین نسل جهانی از آن سپری شده و ابعاد نوینی از مبارزه کیفی کمونی را جاری ساخته، بیشتر بیان کهولت چپ های نسل اولی است که شاید بیداری ساده ای دیگر برایشان نباشد مانند کسانیکه هنوز در افسوس گذشته مشروطه خواهی چمباتمه زده اند. هویت جنبش شورایی چه ربطی به دیکتاتورهای کمونیستی و پارلمانی دارد که کسی بخواهد از افشا کردنشان طفره رود این دعوای بین دیکتاتورهاست که با تبلیغات روانی سعی میکنند جوانان را بین این دو مدل محوری از سلطه در نوسان قرار دهند. ما منکر این نیستیم که جنبش چپ ایران ناعادلانه از همه طرف قصابی شد و همان کسانی که بر روی کشته های عاشقان آزادی، سرمایه داری جهل و جنایت اسلامی را بر پا ساختند باز دوباره بخواهند در پس ویرانه های فسادشان سخنگویان آزادی امروز باشند تا جنایات گذشته شان بدون دادخواهی در خاموشی رها شود. اما اتفاقا ما به آرزوهای آزادیخواهی نسل پیشین خود ارج می نهیم  و از زاویه رشد آگاهی و دست آورد های جنبش های جهانی معاصر، دیگر نمیتوانیم از فرسودگی و نارسایی های ایدئولوژی تاریخی یاران گذشته بت بسازیم و بی مسئولیتی خویش را در پشت شهید پروری ابزاری از آن ها پنهان کنیم. میتوان فهمید که جنبش های ضد سلطه وسرمایه داری دوران معاصر به ناگهان از شکم عهد عتیق بیرون نیامده اند بلکه از مشاهده و تجربه مادی تاریخ فاجعه آمیز سلطۀ احزاب و دول کمونیستی بورژوایی صد سال اخیر بوده که توانسته شکوفایی بدیل های رهایی بخش قابل قبول و ملموس تری را بیافریند. مارکس اگر زنده بود از دگماتیسم مذهبی یاران حزبی اش دیگر دیوانه شده بود. مرد فرهیخته ای که با توجه به شرایط  آن دوران و محدودیت های تجربی اش همواره از مشاهده عینی و حقیقی رویدادهای اجتماعی زمانه اش، ایده هایش را پرورش میداد، هر چند با تمامی اشتباهاتش، اما آزادی و رفاه انسان را در محور اهدافش قرار داده بود و هرگز دستش به خون کسی آغشته نشد. اما برپایی ساختار دولت پلیسی کمونیستی روسیه در اکتبر 1917 زیر نظر تیم رهبری لنین یک جنایت آشکار علیه ابتدایی ترین آزادی های اجتماعی بشری بود که زمینه رخنۀ یک سلسله دیکتاتوری های تمام عیار را در دل جنبش های آزادی خواهی جهانی ایجاد کرد. کمونیسم بورژوایی دولتی تازه از راه رسیده، زیر نام مبارزه با سرمایه داری اساسا به تخریب شکل گیری شوراهای آزاد کارگران، کشاورزان، آزاد اندیشان ... پرداخت و در عرصه ایدئولوژِی، تکنیک و مهارت سرکوب، یک شیوه رقابتی جدیدی از یورش سلطه گری سرمایه داری جهانی را با خود ابداع کرد که در نوع نفرتش در خفه کردن آزادی های انسانی بی سابقه بوده است چنانکه تداوم سیاست پلیسی اش در اکثر کشورها بخصوص دولت اسلامی به روشنی مشاهده میشود.
 حال شما احزاب کمونیستی میتوانید در جدال قدرتی با لیبرال ها در تصاحب جنبش جهانی ضد سلطه خیالپردازی کنید. این درست همان تفاوت کلیدی و کیفی جنبشهای آزاد شورایی با احزاب قدرتی در قرن معاصر است زیرا مدافعین مبارزۀ ضد سلطه، دانش و تجربیات رهایی بخش با ارزش خود را صادقانه در جهت گسترش اندیشه دینامیک سازندگی مناسبات برابرانه کمونی به کار میگیرند تا بتوانند مبتکرترین ایده ها و تاکتیک های مرئی و نامرئی را در فضای هزار لایه جامعه  بیافرینند و ریشه های سلطه و سرمایه را از درون و بیرون بخشکانند. اتفاقا این جنبش شورایی شخصیتی بسیار زنانه و مادرانه دارد. چرا میگوییم مادرانه؟ زیرا هزاره هاست که فرمانروایان الهی سلطه و جنگ، عشق را قربانی کرده اند و تا همین قرن اخیر هنوز جوهره وجودی و عاشقی زنان در سیاه چال های مذهب و مرجعیت سلطه زندانی بود چرا که سلاطین پدرسالاری دولتی از عواطف، احساسات، آغوش گیری و توانایی زایش زندگی بخش زنان نفرت دارند و کودکان را تنها برای تولید نسلی مطیع و خودپرست در جهت منافع سلطه و جنگ میخواهند. بر پایه این واقعیت، جنبش ضد سلطه معاصر تنها در تجسم  حضور حقیقی زنان می توانست متبلور شود.
 در دنیای قرن 21 که شتاب تحولات جامعه در میلیون ها فضای موضوعی زندگی و فعالیت اجتماعی چنان سریع و گسترده است که هر روزش به مانند گذر یک نسل قبل از خودش میباشد و به طور طبیعی اهمیت مشارکت فکری و همکاری ارتباط کیفی و ترکیبی اکثریت نسل آگاه جامعه را برای تغییر ریشه ای وضع موجود، صد چندان کرده است. این اساسا و ماهیتا یک مبارزه هنری، شاعرانه و عاشقانۀ زندگی اکو زیستی است و هدفش نجات طبیعت زیستی و مناسبات زندگی شورایی است که با ساختار مدنیت تخصصی اتمیزه سلطه، تفاوت ماهوی دارد. مارکس جوان در مقاله اش در باره مسئله یهود این نکته را خوب تشخیص داد که گفت "منافع مادی خود پرستی اصل اخلاقی جامعه مدنی است که دولت سیاسی را با خود به همراه دارد که تمام خصوصیاتش به شکل خدای منافع مادی و نفع شخصی که پول میباشد" . اما آینده نشان داد که مارکس با رشد تمایلاتش به سلطۀ حزب رهبری، افکارش بتدریج در مسیر توجیه کردن دولتِ گذار سیاسی قرار گرفت. اگر حضور دولت مدرن به طور طبیعی، جامعه مدنی و اتمیزه را در کنار خود می آفریند پس اساسا هیچ گونه ماهیت سوسیالیستی شورایی ندارد مگر این که شوراهای سوسیالیستی قادر به جلوگیری از شکل گیری هر گونه سلطۀ دولت و حزب باشند پس استراتژی دوران گذار می بایست ضرورتا در جهت تحکیم شوراهای کمونی گام بر میداشت تا فرصت سیطره و تثبیت شدن دولت مدرن سرکوب را از آن میگرفت. این همان نقد کاملا بجایی بود که جنبش آنارشی کارگری در زمان مارکس داشت که دیکتاتوری کمونیستی میتواند بدترین نوع دیکتاتوری دولتی علیه آزادی جامعه را شکل دهد و این پیش بینی درستی بود. ما در ادامه بحث به تاریخ دیانت الهی دولت از بدو تولدش خواهیم پرداخت. صرف نظر از دولت آدم خوارجمهوری اسلامی و کشورهایی چون چین، روسیه، کره شمالی، برمه، سوریه  و عربستان و چند تایی دیگر که اساسا یک ساختار پلیس سیاسی نظامی در راس برنامه ریزی ساختار دولتی آنها قرار گرفته شاید بتوانیم نگاهی به دولت آمریکا بیندازیم که به اصطلاح مهد دمکراسی با نفوذ غرب بشمار می آید.
 آیا مگر آموزشگاه ها و دانشگاه های آمریکا چیزی بجز کمپانی های رقابتی سود دهی و ربات سازی هستند که با سیاستی فرا طبقاتی، نژاد پرستانه و زن ستیز، اقشار فقیرتر جامعه را چون سرخپوستان، سیاهپوستان، مردم لاتین، و مهاجرین غیر شهروندی... را زیر ضربه قرار داده ند. استانداردها، امتیازات رشته ای و موضوعات آموزشی به گونه ای برنامه ریزی شده که بتوانند اکثریتی را بطور ذهنی عینی و به صورت مهره های ابزار قدرتی در فضایی از خودبیگانه و خودخواهانه برای کسب تخصص ها، پرستیژها و مناصب برتر شغلی به رقابت بکشانند. کشوری که تنها پانصد میلیارد دلار هزینه سالانه دیوانسالاری ضد اطلاعات، تسلیحات جنگی، ارتش، پلیس و غیره آن میباشد نیاز به مدیران و کارشناسان مطیع و وفاداری دارد که باید در همین دانشگاه ها تربیت شوند تا  پروژه های این ساختار آدم کشی و تخریب زندگی اکو زسیستی را به پیش برند طبعا اکثر کمپانی ها در تهیه تجهیزات کالایی فنی، تکنولوژیکی، لجستیکی، معماری، ساختمانی، خدماتی، مدیریتی، کارشناسی .... چنین ساختاری شریکند و به چنین تحصیل کرده های نخبه و جاه طلبی همواره نیازمندند. تازه وزارتخانه های دیگری چون بهداری، بازرگانی، اقتصاد، دیپلماسی خارجه، دادگستری و غیره را باید به آن افزود که همگی در جهت کنترل و تمرکز بر جامعه و هم پروسه جایگاه سلطه خویش با هم رقابت میکنند.
 شاید تصور شود چنین قدرتی چگونه میتواند در هم شکند؟ حقیقت این است که زنجیره ای مرئی و نامرئی از کنش و واکنش های دو گانه و چند گانه، کمی و کیفی همواره در یک فرایند دینامک برخوردهای اجتماعی مدام عمل میکند.  ضمن اینکه جامعه در برابر ساختار دولت قرار میگیرد در عین حال در درون این ساختار زندگی هم میکند یعنی این نیروی انسان ها است که زیر انواع فشارها، ساختار را بر دوش خود میچرخانند. حتا زندانها را کارگران میسازند اما پروژه ها و سیاست های فرایند کالا سازی برای منافع ساختار به مردم تحمیل میشود. اگر مردم اعتصاب و اعتراض کنند ساختار به وحشت میفتد. رشد آگاهی مردم در باورشان به نقش مستقیم همبستگی شورایی در انتخاب آزاد فعالیت زندگی، به دور از هر گونه سیطره توهین آمیز و خشونت بار ساختار استبداد و استثمار میتواند این فرایند کنترل بر آنها را درهم شکند و به آزادی دل چسب و شوق انگیزشان دست یابند. پس جلوگیری از تداوم فیزیکی و روانی خفه کننده این ساختار، بهعده خود همین مردم است. درسته که ساختار سلطه برای درهم کوبیدن خطر همبستگی مردم با روشی موزیانه و کثیف، یک سیستم هرمی یا عمودی رتبه بندی و طبقه بندی شغلی امتیاز دهی و کنترل را دایر کرده که افراد ناظر بر منافع و موقعیت های شخصی خویش باشند و به تشکیلات قدرت وفادار بمانند اما اکثر این کارکنان، خشونت سیستم را همواره با پوست و گوشت خود لمس میکنند و حقایق  به درون جامعه انتقال می یابد و آگاهی مردم بالا میرود و این کمک میکند تا شیوه های مبارزه را از درون خود کشف کنند. در ضمن ارگان ها و گردانندگان ساختار سلطه نه تنها در بازار سرمایه  برای سودآوری بیشتر از کار بردگی مردم به جان هم میفتند بلکه بر سر کسب جایگاه بالاتری از مالکیت سیاسی قدرت هم مدام درگیر رقابتی جنون آمیز هستند. چه این جدال در فضای داخلی یک تشکیلات ، بین انحصارات مختلف، بین جایگاه های کلیدی تر دیوانسالاری دولت، بین دولت ها، فرقه ها و یا باندهای قاچاق باشد، صدمات جانسوزش نهایتا بر زندگی مردم بخصوص زنان و کودکان وارد میشود. اما مهمترین، و زیبنده ترین نیرویی که تار و پود جنبش آزاد شورایی را شعله ور ساخته و جلوه ای جهانی بخشیده، ورود با شکوه طبیعت زیستی به عرصه مبارزاتی علیه این ساختار الهی سلطه و تخریب گرایی ست. طبیعت زیستی ی که اساسا تجلی ای مادرانه دارد مطلبی که در بخش سوم این مقاله خواهد آمد.
           امروزه این ارتباط جنبشی مردم شکلی جهانی به خود گرفته و از هر گوشه ای جرقه ای شعله ور میشود و اوج میگیرد و در برابر یورش ساختار سرکوب مانور جدیدی را از نقطه ای دیگر آغاز میکند و هر بار فراگیرتر از قبل دامنه اش را در تاکتیک های بیشمارش میگستراند. نباید تصور کرد که جنبش کمونی صرفا در اعتراضات خیابانی مثل اشغال وال استریت خود را نشان میدهد مناسبات شورایی در میلیون ها عرصه زندگی و فعالیت ارتباطی و اجتماعی در حال شکستن پایه های سست ساختار استبداد و استثمار است این یک رشد آگاهی مادی جنبشی است که ذره ذره فضای انسان ها را برای تغییر و افتادن در ارتباطی متفاوت از زندگی مصرفی آماده میکند که ابزاری در دست روابط سلطه نباشند. مثل یک تئاتر خیابانی در کلیت زندگیست چون مزرعه هایی که به صورت ارگانیک کشت میشوند و یا دبیرستانی ها و دانشگاهی هایی که در دفاع از جنبش غذا و نه بمب، کتاب و نه زندان وزارت آموزش را تعطیل میکنند. آن ها کارگاه های نمایش و پاپت سازی اعتراضی را برپا میکنند و همه این فعالیت هایشان را در یک فرم و تشکل شورایی برای هدفی معین برنامه ریزی میکنند بی آنکه به فرم  وابسته شوند زیرا فردا در فعالیتی دیگر آزادانه مسئولیتی را که دوست دارند به عهده میگیرند. فعالین شورایی به شور زندگی در لحظه و رشد مناسبات کمونی می اندیشند چیزی که همواره در شرف شدن است و نمود های جنبشی خودش را دارد. جنبش شورایی چیاپاس در سال 1994 به ناگهان از جنوب مکزیک سر در آورد و جهان انسانی را به وجد آورد و همچنان ریشه می دواند. جنبش 1999 سیاتل در واشنگتن که آنارشیست ها در آن نقش بسزایی داشتند دنیا را تکان داد و آغازگر تحول رسانه های مستقل اینترنتی توسط مردم در جهان شد که سلسله جنبش های مستقیم شورایی در غرب و لاتین را ایجاد کرد. کنگره آمریکا برای خفه کردن دامنه رشد این جنبش ها که به واشنگتن دی سی، پنسیلوانیا، لس آنجلس کشیده بود سریعا قوانین ترور و سرکوب را تحت عنوان عمل امنیتی یک و مدتی بعد عمل امنیتی شماره دو به تصویب رساند تا دولت آمریکا زیر فرماندهی بوش راحت تر بتواند اعتراضات ضد جنگ افغانستان و عراق را در کشورش خاموش سازد. اما اشتباه نشود که ساختار سلطه دولت به مانند سدی نیست که همین یک ماه قبل بر روی رودی بسته شده باشد و حالا پشیمان شده خرابش کنیم. ساختار دولت قدمتی چند هزار ساله دارد و جنبش ها هم از آغازش تا کنون هزاران شورش برپا کرده اند یعنی مبانی بنیادی سلطه گری و بت پرستی قدرت سیاسی از دوران باستان در سیمای امروزین دولت مدرن به ارث رسیده است. زیرا در همان زمان مذهبیون و مشاورین سیاست حکومتگری، همین خرافه های دیانت سیاسی، عقاید تلقینی، و بت پرستی قدرت را در ترفندها و نیرنگ های رهبری طلبی و سلطه گری به کار میگرفتند. حتا از سده چهارم پیش از میلاد، ارسطو در کتاب سیاست (ترجمه حمید عنایت) در باب ضروت قدرت سیاسی درهیبت فرمانروایی مطلقه برای پایداری حکومتش تاکید کرده است و حتا اینکه چگونه نظام طبقه بندی مردم از نظر مناصب و موقعیت های ممتاز تر شغلی، جنسی، رسته ای، نژادی و قومی و مذهبی ... باید در تبعیت از مرکزیت قدرت قرار گیرد. بعد از 2200 سال جدال طبقاتی ضد سلطه بردگان سرانجام در دوران نوزایش 1800، حکومت الهی نجاتش را در سلطه جدید دولت مدرن، تجلی داد که در شکل جمهوریت کشوری، دولت سرکوب خویش را منتخب مردم خطاب کرد و وطن پرستی و دفاع از مرزهای منافع قدرت دوباره در دستور کار قرار میگیرد و شهروندان در شکل ابزار مصرفی مطامع خاندان قدرت باقی میمانند. هر چند ما به جزیات تاریخ ساختار مذهبی پدرسالاری جلوتر خواهیم پرداخت تا دیگران در اشاعه و رشد این مبحث از زوایای مختلف ما را یاری دهند. اما اینکه عده ای هنوز بر طبل دیکتاتوری پرولتاریا و یا حکومت کارگری میکوبند چیزی جز همان تاریخ وحشتناک دیکتاتوری بر کارگران و جامعه انسانی نبوده است. این ها تنها برای رسیدن به آرزوهای جاه طلبانه خویش بر روی اشتباهات فاحش مارکس سرمایه گذاری کرده اند زیرا از دوست داشتن جنبه های خوب مارکس اگر کسی بخواهد هنوز میتواند به درک جنبش شورایی نایل شود.      
در ایران تقریبا بیشتر مردم تا حد زیادی به این واقعیات سلطه آگاهند و در برخورد اولیه به دلایل چندی احتمال تحقق آزادی واقعی را امکان ناپذیر یا دور از دسترس میدانند. دو طرز برداشت را بخصوص در زمان افت جوشش های اجتماعی میتوان رایج دید زیرا معمولا در لحظه انقلابات، مردم از ذهنیت باورهای بدبینی و انفعالی خود خارج میشوند. اول اینکه اکثر مردم می پندارند از ازل همیشه دولت ها بوده اند و اگر دولتی هم سرنگون شود باز همان عده ای که شیفته قدرتند خود حکومتی از نو برپا میکنند و چون قدرت انسان را فاسد میسازد این چرخش مدام تکرار شده و انسان های صادق و دلسوز همیشه قربانی میشوند. دوم اینکه انسان ذاتا خودخواه و منفعت جوست و اگر دولت مقتدر قانونمندی بر کار مردم مدیریت نداشته باشد دزدی، آدم کشی، فساد و هرج و مرج همه جا را میگیرد. پاسخ دوم را از اکثر روشنفکران حزبی، متخصص و تحصیل کرده ها میشنویم چون آگاه و ناآگاه خود را شایسته تر و برتر از دیگران میدانند و گویی طبق یک فرایند ساختار نامرئی تقسیم قدرت، برای این برتری هزینه پرداخته اند در حالیکه زحمتکشان ساده دل که بقایشان به تجربه همیاری و همسایگی نزدیکتر بوده معمولا پاسخ اول را در نظر دارند. طبعا احزاب سیاسی چه لیبرالی و کمونیستی با ارزیابی از همین نوسانات نگاه درمانده و سحر شده مردم در چرایی منشا اصالت وجودی شان برای قدرت گیری خویش حساب باز میکنند بی آنکه پاسخ اول برایشان جذابیتی داشته باشد. ما این شانس را داریم که از دانش تجربی امروز خود گذر تاریخ زشت دیانت سلطه را بنگریم و این نمایش تاسف انگیز و احمقانۀ ساختار سلطه را در گنده نمایی غول آسا و مخوفش به سخره گیریم که به همین روشنی در طنین شعر و نوای گیتار جوانی آزاده تا چه اندازه  ضد انسانی و پوشالی مینماید.


 قدرت سیاسی (ماشین دولتی) 

آیا هرگز میتوان آزادانه به موضوع و عملی اندیشید که به هزاران بند و زنجیر دولت، پرچم و قوانین کشوری اش گرفتار نشویم؟ آیا نمی بینیم که دولت آمریکا هم حتا نمیتواند صلح آمیزترین تجمع کمپ های معترضین به وال استریت و بی عدالتی های آشکارخودش را تحمل کند؟ پس چگونه میتوان در قرن 21 از کشوری نام برد که مردمانش در آزادی زندگی میکنند و در غم بیکاری، گرسنگی، اعتیاد، قاچاق کودک و زن، تخریب فضای زیستی، بی پناهی و یا همواره در وحشت از شروع جنگ های تازه ای نباشند؟ آیا از کودکی به ما یاد نداده اند که مطیع کشور، پرچم و رهبران باشیم و از آن ها به عنوان ناموس و شرف خود پاسداری کنیم؟ شما چند سالتون بود که فهمیدید پول و قدرت همه کاره است و باید برایش بجنگید، رقابت کنید - از دیگران پیشی گیرید تا فرد مهم و موفقی به شمار آیید؟ شما چه زمانی فهمیدید که اگر کسی مقام و منصب بالایی داشته باشد از موقعیت با نفوذی برخوردار است که عده بسیاری فرمانبر و زیر دستش خواهند بود و این احساس قدرت، میتواند حتا تا حد جنون، هیجان آور باشد؟  حال شما  کم کم دوران دبیرستان را به یاد می آورید که قانون و سلسله مراتب قدرت در ساده ترین شکلش به مانند فراش، معلم، ناظم، دفتردار و رئیس از چگونه موقعیت و جایگاهی برخوردار بودند. اهمیت موضوعات درسی بر مبنای چه شیوه تفکر، استاندارد و اهدافی از طریق وزارت آموزش دولت بر ما تعیین میشد؟ آیا در منطقه فقیر نشین زندگی میکردید؟ آیا مدرسه دولتی بود یا خصوصی؟ آیا این همان قانون تقسیم بندی فیزیکی، ذهنی، جنسی، اقتصادی، فرهنگی ... از جانب مناسبات قدرت برای حفظ نظام بردگی مدرن نیست؟ امروزه شما در کوچه و خیابان، اداره و شرکت، انسان هایی را میبینید که با شتاب و نگرانی نیروی کارشان را می فروشند تا غذایی برای خوردن و جایی برای خوابیدن و امکانی برای هزینه بهزیستی و مدرسه فززاندانشان داشته باشند و شاید کمی تفریح تا آن انرژی لازم برای تکرار کار خشک ویکنواخت هر روزه را تا قهقرای بازنشستگی پیش برند. اما اگر مقدار پولشان کفاف ندهد آنگاه بتدریج به صف بیکاران، فقرا، دستفروشان، گدایان، معتادان، تن فروشان، مهاجرین .... و بی خانمانان جامعه ملحق میشوند. شما کارخانه ها، بانک ها، ساختمان های بزرگ تجاری، فروشگاه ها .... را هم میبینید که انواع اجناس شغلی، اطلاعاتی، مدیریتی، پولی ... و کالایی را در انحصار قدرت خویش نگهداشته و با سودهای کلان به خورد مردم میدهند. شما خشم، اعتراض، خستگی و افسردگی را در تار و پود این مردمان دردمند هم میبینید و از خود می پرسید پس چرا این انسان های اسیر شده که نود درصد جامعه را تشکیل میدهند به راحتی متحد نمیشوند که این ساختار نکبت بار ظلم و حقارت را درهم کوبند و آن فعالیت زندگی عاشقانه را در همکاری آزادانه شورایی خویش اختیار کنند همان چیزی که همگی با وجدانی انسانی ازش حرف میزنیم و آرزویش میکنیم اما شما به ناگهان متوجه چند مانع جدی میشوید. می بینید که شبکه ساختار اعمال قدرت و کنترل یعنی دولت غول پیکر، مجموعه بزرگی از آدم کشان و شکنجه گران را در شبکه های مخوف سیستم پلیس، ماموران امنیتی، ضد اطلاعات، ارتش، دادگاه و زندان ها ..... بسیج و سازماندهی کرده تا اعتراضات و شورش های بردگان مدرن و آزادیخواهان را سرکوب کنند. شاید شما بگویید اکثر همین کسانی که در شبکه های سرکوب جامعه خدمت میکنند صرفا برای بقای امورات زندگی اشان مثل بقیه اسیرند و در صورت یک شورش هماهنگ مردمی نهایتا از هم فرو می پاشند چنانکه همواره انجام شده و رژیم ها و حکومت های مختلفی هم فرو ریخته و تغییر کرده اند پس چرا ساختار سلطه پا برجا مانده و باز تولید شده است؟ حقیقت این است که این تحولات جامعه از حد یک کودتای سیاسی و یا نهایتا انقلاب سیاسی فراتر نرفته است یعنی مبارزه مردم تنها به یک جایگزینی حکومتی دیگر ختم شده و ساختار انگلی دولت پا برجا مانده است.  تمام طول تاریخ، یا رفرم در درون حکومت بوده و یا تغییر یک رژیم یا حکومت یعنی صرفا یک رفرم در ظاهر ساختار حکومت دولتی انجام گرفته است. پس چه نیروهای اجتماعی ای با چگونه حیله گری هایی از فروپاشی ساختار سلطه دولت سرکوب جلوگیری میکنند و در برابر شکل گیری شوراها، کانون ها و کُمون های آزاد اجتماع انسانی می ایستند این همان موضوعات کلیدی ای است که ما در یک گذر کوتاه تاریخی به آن خواهیم پرداخت. ( در کشورهای اسکاندیناوی هم برخی از کانون ها و انجمن های خدمات اجتماعی را کُمون می نامند )

 تاریخ ایمان به قدرت سیاسی  (دولت)
شاید تا حدی باور نکردنی به نظر آید که موضوع قدرت سیاسی به چند هزار سال قبل باز میگردد افلاطون و ارسطو چهار قرن قبل از میلاد به ضرورت قدرت سیاسی امپراتوری در تقسیم بندی جامعه برای کنترل بر بردگان، کشاورزان، زنان، نژادها و قوم ها به عنوان طبقات پست تر تاکید میکردند. آنها بدون هیچ شرمی و به شکلی ساده، عقاید و سنت های افسانه ای و اسطوره ای خدایان طبیعی قبل از خود را به روش هایی در حفظ قدرت سیاسی شهریاران و فرمانروایان فرموله میکردند. طبقه بندی امتیازبری اجتماعی به عنوان سرنوشتی از قبل روشن شده در سرشت ذاتی آدمیان توجیه میشد که به حق خدایی فرمانروا نقشی طبیعی اعطا میکرد. دولت شهریاران مظهر قانون جامعه بود و امر هدایت اخلاقی مردمان را از آن خود میدانست و سرپیچی از قانون یعنی توهین به دولت و فرمانروا که مستوجب بدترین شکنجه های زمانه شان میشد هر چند ما از زندگی بردگان دردمند به قلم خودشان  کتابی نداریم اما فرار،مهاجرت و شورش های بردگان و قوم ها بیانگر این است که آن ها حاضر به پذیرفتن چنین تقدیر وحشتناکی بر زندگی خویش نبودند. "رادولف راکر" انسان با وجدان و عاشق آزادی مینویسد: از نظر افلاطون، بردگان و مهاجران از سرشت طبیعی پست و فرودستی به حساب می آمدند که برای انجام وظایف سخت بردگی در خدمت به دولت ایده آل فرمانروایان زاده شده اند و قدرت سیاسی (دیکتاتوری دولت و فرمانروا) باید این طبقه بندی امتیازی را با زور و جباریت بر جامعه تحمیل کند. بر این اساس متفکرین و بزرگان یونان هم امور کارهای طاقت فرسا را همواره از تقدیر بردگان میشمردند. ارسطو هم به دو گونه برده باور داشت یکی بردگانی که به دلیل سرنوشت ذاتی و طبیعی شان فاقد شعور و اعتماد بنفس قلمداد شده و دیگری برده های قانونی که از طریق پیروزی درجنگ به دست می آمدند و همگی چون ابزاری زنده در خدمت ارباب هایشان به انجام کارهای پست و سخت وادار میشدند. راکر میگوید در قرن بیستم از نظر ماهیت قدرت سیاسی دولت چیزی تغییر نکرده است در بهترین حالتش پرولتاریا به بردگان کمیسرهای اشراف سالاری بلشویکی تبدیل شدند (ناسیونالیسم و فرهنگ به زبان انگلیسی، ص79-83 ).
 سرانجام پسر خدای خدایان طبیعی، مسیح سر و کله اش پیدا میشود و سلطنت فرمانروایان پدر سالار در سرزمین غرب، قداستی روحانی به خود میگیرد و دولت که نماد پدرالهی شناخته شده به قدرت سیاسی امپراتوری زمینی واگذار میشود که بزرگان کلیسا به پیروی از حواریون مسیح، نظریه پردازان اخلاقی و سیاسی حاکمان دولت خواهند بود. این بار تضمین منافع صاحبان قدرت، برده داران و اشراف به حکم الهی درون کتاب مقدس خزیده است که مردم و برده ها را به اطاعت از دولت شهریاران و نخبگان فرا میخواند تا در روز موعود به رستگاری رسند. فرمان یک دولت مقتدر، فرمان یک خدای واحد است و همه مردم نسبت به نزدیکی و جایگاه شان به هرم و تمرکز قدرت، تقسیم بندی اجتماعی میشوند. مردسالاران و عالی جنابان دربار، کلیسا، مجلس و قشون لشکری در موقعیت سلسله مراتب شایسته و برگزیده خود قرار میگیرند. وفاداری به قانون و تشکیلات دولت یعنی اطاعت و پیروی از مشیت الهی و هر کس در سرشت ذاتی خودش در گردونه نظام الهی دولت، مسئولیت و مفهوم وجودیش روشن میشود. زنان، کودکان، بردگان، مهاجرین و قوم های غیر خودی به ترتیب در رده های پست تر جامعه به حساب می آیند. حتا قربانی کردن زنان، بردگان و گلادیوتورها در میادین نمایشی، حکم پاداش و تنبیهی مقدر شده بر آنان در سرگرم کردن بزم رجال سیاسی و شهروندان دست اول آن ها انگاشته میشود. جنگ ها، کشور گشایی ها و خونریزی ها چیزی جز اثبات سلطه خدایی برتر در کسب غنایم سیاسی و مادی قدرت نبوده است. هر دولتی که بر شانه های زخمی و رنجور بردگان، ابرسازه های کاخ نشینی و لشکری با جلال و جبروتش را بر می افراشت و بندگان وشهروندان معنوی و سرسپرده تری را بدنبال خود میکشید، فرمانداری ها و حکومت های دیگر را به تمجید، ترس، مقابله و کشور گشایی در کسب برکات خدایی مقتدرتر وا میداشت. ظهور بیشتر خدایان جهل و جنگ در پرتو خلافت اسلامی تنها  کشتار، اسارت کنیزی، بردگی و سرکوب فرهنگ های انسانی و آزادیخواهی را به اوج خود رساند. ادامه جنگ های صلیبی حکومتیان مسیحی و اسلامی در سده های 11 تا 13 میلادی حقیقتا چیزی به غیر از چیرگی برغنایم مادی و کنترل زندگی آزاد زیستی مردمان جهان در چهره معنویات خدایی قدرت نبوده است.
 اریک فروم روانکاو فرهیخته آلمانی که در انجمن روشنگری فرانکفورت شاخص تر است شرایط زندگی رم باستان را در دوران مسیح به تصویر میکشد: هر گونه کوشش برای شناخت خاستگاه مسیحیت، باید با بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی نخستین پیروان آن آغاز شود. فلسطین بخشی از امپراتوری رم بود و در نتیجه زیر تاثیر شرایط و تحولات اجتماعی و اقتصادی آن امپراتوری قرار داشت. حکومت سزار آگوستین، نشانه پایان یافتن سلطه اشرافیت فئودالی و آغاز تمدن شهرنشینی بود. گر چه بازرگانی بین المللی گسترش یافته بود، اما نه تنها بهبودی در شرایط زندگی توده های کثیر مردم ایجاد نکرده بود بلکه در تامین نیازهای روزمره آنان نیز کمک موثری نمی کرد. از این شرایط تنها قشر کوچکی از طبقه ثروتمندان سود می بردند. جمعیت فراوان بیکار و گرسنه پرولتاریا در شهر ازدحام کرده بودند. پس از رم، اورشلیم دومین شهری بود که نسبتا انباشته از جمعیت بیکار و گرسنه بود. دست ورزان که معمولا در خانه های خود تنها کار میکردند و به طور کلی در زمره پرولتاریا به شمار می آمدند، شرایط مشترکی با گدایان، کارگران غیر ماهر و دهقانان داشتند. در واقع پرولتاریای اورشلیم شرایط بسیار بدتری از پرولتاریای رم داشت. اینان نه از حقوق مدنی حکومت رم بهره می بردند و نه نیازهای مبرم و اولیه شان چون خوراک، همدردی، از سوی امپراطوری عیاش، قمارباز و اسراف گر برآورده میشد.
 جمعیت روستایی که زیر فشار مالیات های سنگین کمر خم کرده بود، به بردگی تن میدادند. خرده پاهایشان نیز وسایل تولید و زمین های کوچک اندازه خود را از دست داده بودند. برخی از این دهقانان به صف گسترده پرولتاریای اورشلیم می پیوستند و برخی دیگر به راه حل های مایوسانه ای چون قیام های خشونت بار سیاسی و غارت و چپاول روی آوردند. در کنار پرولتاریای فقر زده و مایوس اورشلیم و رم، یک طبقه متوسط اقتصادی رشد کرد که هر چند زیر فشار حکومت رم بود، اما از نظر اقتصادی ثبات داشت. بر بالای این طبقه، گروهی کوچک اما قدرتمند و صاحب نفوذ از طبقه فئودال ها قرار داشت که روحانیت و پول حکومت اشرافی را تامین میکرد" (جزم اندیشی مسیحیت، ترجمه منصور گودرزی، ص44). فروم از سه گروه اجتماعی صدوقیان، فریسیان و ام هارا نام می برد که به ترتیب، نمایندگان طبقات مرفه، متوسط و فرودست بودند. در گزارش فلاویوس ژوزفوس آمده که صدوقیان گر چه ثروتمند و بلند رتبه بودند اما رفتار خشن آنها با طبقه اشراف درباری همخوانی نداشت. باید این تصویر را در ذهن داشت که آن زمان حکومت دولت امپراتوری، آشکارا عنوان پدر مقتدر و قدرتمند جامعه را تجلی میکرد و مردم فرودست و بعضاً متوسط  در واقع علیه این اقتدار و جباریت  پدر خدایی بود که شورش میکردند. با وجود این، موعظه های مسیح باعث نشد که بخشی از مردم ستمدیده دست از جنبش های عملی رهایی بخش بردارند ضمن اینکه بر جنبش مسیحایی موعود هم تاثیر میگذاشتند. فروم می گوید: اندکی پیش از مرگ هیرود، یعنی آنگاه که مردم افزون برسلطه رم زیر ستم دست نشاندگان یهودی آن ها نیز بودند، در اورشلیم یک جنبش مردمی به رهبری دو کاتب فریسی به وقوع پیوست که در پی آن عقاب رمی ها از سردر معبد پایین کشیده شده و تخریب گردید. محرکین این جنبش اعدام شدند و رهبر توطئه گران را نیز زنده به آتش افکندند. پس از مرگ هیرود، مردم در برابر جانشین او آوکیلاوس، تظاهراتی به راه انداختند و خواستار آزادی زندانیان سیاسی، الغای مالیات های بازار و کاهش پیشکش های سالانه شدند....جنبش ها قوت بیشتری گرفت.... و در اورشلیم به یک قیام خونین دیگر علیه رم انجامید. در مرکز قدیمی انقلاب یعنی جلیله، جنگ و گریزهای فراوانی با رومیان در گرفت. در اردن نیز آشوب به پا بود" (ص 51-46). به هر حال این جنگ های چریکی در روستا ها هم ادامه یافت و همه این قیام ها همواره به شدت سرکوب میشدند با مایوس شدن بخشی از مردم کم کم شکاف های زیادی بین طبقات پایین و متوسط هم شکل میگرفت. گروهی از مردم روستا با شهروندان فقیر، جنبش زیالوت (متعصبین) را شکل دادند. ادعا های پیغمبری زیاد شد فردی هم بنام تئودس مردم را به رفتن به اردن موعظه میکرد که در آنجا به مانند موسی معجزه خواهد کرد. رومیان ،وحشتزده، دست به قتل عام پیروان مسیح زدند و سر تئودس را هم از تن جدا کردند. جنگجویان و مبارزین زیالوت، مردم ترسیده را به ادامه مبارزه تشویق و تهدید میکردند. گروهی ازجنبش زیالوت که به اصحاب خنجر معروف شده بودند دست به قتل و غارت طبقه فریسیان و بزرگان و معابد یهودیان میزدند، روستا هایی که همکاری نمیکردند را به آتش می کشیدند. قیام بزرگی در سال 66 م با رم در گرفت هر چند بردگان به نظر پیروز شده بودند اما جنگ ها ادامه داشت و جنبش ها هم بتدریج فروکش میکرد. مبلغین مسیحی مردم را به آرامش و روز موعود دعوت میکردند و کسانی را که دزدی کرده و همسایگان را آزار میدادند، نفرین میفرستادند، که اجازه ندهید زرق و برق زندگی اشراف ،چشمانتان را کور کند زیرا آن ها مطابق اعمالشان سزایشان جهنم است شما مسیح را باور کنید که ستمدیگان را به بهشت خواهد برد. یحیی، مبلغ دیگری، جنبش فکری بزرگی راه انداخت و مردم را به بشارت ملکوتی وعده داد که آمدن مسیح نزدیک است و او پیروانش را نجات خواهد داد و پادشاهی آسمانی مسیح بر زمین خواهد درخشید.
 اولا چند موضوع را اینجا روشن کنیم که مورخین و مفسرین سیاسی مسیحی در چندین زمینه با هم توافقی ندارند اینکه مسیح اسطوره ای درچه زمانی و چگونه آفتابی شد؟ اصرار هم دارند او را چنان پاک و مقدس جلوه دهند، گویی از مادری مطلقا باکره به دنیا آمده است ( نگاه کنید که زن نباید دست خورده و ناپاک به حساب آید ) و اینکه باید او را به تبار بزرگان و یا  فقرا نسبت دهند باز بستگی به نوع نتیجه گیری سیاسی پشت پرده آنان دارد. و بالاخره آیا او مردم را به شورش علیه امپراتوران دعوت کرد یا نه، زیرا مسیح نهایتا تسلیم شدن بردگان را به بالاترین تک خدایی قدرت فرمان داده بود که حتی بر رقیبش موسی ارجحیت پیدا میکرد. البته نا گفته نماند که در مورد تفاسیر موضوعات سیاسی دنیوی، ناجیان دولت الهی می بایست بسیار زیرکانه و موذیانه توجیه گر اعمالشان می شدند. آن ها همه دریچه های فرار را برای شرایط بحرانی خودشان باز گذاشته بودند و بسته به اوضاع بازار روز، زیر پای یکدیگر را خالی میکردند. پس در این موارد هم بین آن ها توافق روشنی در کار نبود و تنها در یک حیله مالکیت سیاسی باهم هم پیمان میشدند آن هم موعظه تسلیم مردم به قدرت سیاسی بود. به هر حال این اسطوره ها به هر صورتی که بازی داده شده نهایتا به تداوم ذهنیت ایمانی و تلقینی بردگان در وفاداری به خدایان قادر و رهبران سرنوشت ساز، انسجام یافته است که بی تاثیر از شکست های پی در پی بردگان در مبارزه علیه خشونت بی امان امپراتوران روم نبوده است و در نتیجه آن ها را از داشتن اختیار آزاد و خودگردانی جامعه خویش منع میکردند. در واقع اعتماد مردم در اتکا به قدرت همیاری و شورایی آزادانه برای تغییر سرنوشتشان می بایست از آن ها سلب شود آن هم در جهت پرهیز از تمایلات استقلال طلبانه و ترک همه مواهب دنیوی تا به دست بزرگ مردانی الهی رستگار شوند یعنی بردگان اختیار فردیت آزادشان را می بایست در هاله ای از ترس و خود آزاری، تسلیم اقتدار سادیستی دیگرانی که خدا، رهبر، ارباب، پدر مقدس (و حتا شوهر بالای سر زن در فضای کوچکتر خانواده) نامیده میشدند، قرار میدادند. خوب، زمانیکه فرد را عملا به شکلی آرمانی و ایمانی  باز مجبور میکردند در زیر نظام سلطه و آتوریته قدرت، هویت مستقل خودش را در تصمیم گیری برای سازندگی جامعه اش نفی کند آن گاه چه اتفاقی میفتد، این که انسان امید به خوشبختی و آینده ای بهتر را باید در وابستگی به فرایند زنجیره قدرت سیاسی یا حاکمیت جستجو کند. طبیعی است که همه بردگان هرگز چنین فرایندی از خشونت را نپذیرفتند. اما مشاورین سیاسی بی وقفه برای رقابت در قدردانی و ستایش از ساختار بت مقدس قدرت، بردگان را تا حد شهادت به معنی نهادینه کردن ایدئولوژی ایمانی دولت الهی، ترغیب میکردند. اما وقتی این باور به ناجی حکومتی برای برخی درونی شود آن گاه سلطه سیاسی پدر همواره در هر زمانی تلاش میکند از این باور کور برخی از مردم، علیه آزادی خواهان و منتقدین به نظام الهی بهره برداری کند. این جایگزینی نفرت و ترس از ناتوانی، حقارت و سر سپردگی در نقاب آرمانگرایی تنها امیدی است که از برکات سلطه قدرت به آن ها انتقال میابد.
 امروزه این واقعیت را میتوان به روشنی در سیمای ولایت حزب الله، لیبرال ها در توکل به نئولیبرالیسم و احزاب چپی به دیکتاتوری کمونیستی مشاهده کرد. ممکن است شما بگویید مقایسه کردن برخی احزاب چپ و لیبرال با حزب الله اصلا منصفانه نباشد اما فراموش نکنیم همین لیبرالها مثل بنی صدر، بازرگان، یزدی، سحابی، قطب زاده ها با برخی از چپ های ضد مردمی بودند که با دولت اسلامی همکاری کردند و یا در ساختار قدرتش قرار گرفتند و در جهت حفظ منافع قدرتشان دانشگاه ها، کردستان، ترکمن صحرا، جنبش زنان و غیره را به توپ بستند و لت و پار کردند در حالیکه این احزاب تا قبل از کسب قدرت دولتی یا سیاسی چه حرف های فریبنده و انسان دوستانه ای میزدنند. ما جلوتر در بخش قدرت سیاسی مدرن به این مسئله کلیدی می پردازیم که چرا استخوان بندی احزاب منشا مذهبی دارد و در جهت نفاق اندازی و نابودی همبستگی شوراها و کمون های آزاد سازندگی عمل میکند. اما این را گفته باشیم که موضوع بر سر خوب و بد بودن آدم نیست هر کسی که در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرد فاسد و دیکتاتور میشود پس یا واقعا احمق است و یا آگاهانه جاه طلب و سلطه جوست که نظریه دوم صادق است زیرا ساختار دولتی، مخوف ترین مرکز وادادگی و ضدیت با شوراهای آزاد اقشار متنوع اجتماعی است. مگر لنین، استالین، تروتسکی، کامنف، زینوویف و دزرژینسکی ها نمونه های "خوب" دوستداران آزادی نبودند که در یک حملۀ باند حزبی، ماشین دولتی را در اکتبر 1917 روسیه تسخیر کردند و دست به بالاترین جنایت ها علیه آزادی شوراها و ابتدایی ترین آزادی های اجتماعی مردم زدند. نیرو و حزبی که قدرت سیاسی را کسب میکند مطمئن باشید که توجیهات سرکوب آزادی های اجتماعی را به طور طبیعی در حفظ منافع قدرتش در بازی سیاست فراهم می آورد. همین اوایل سال 2000 که عده ای از کادرهای حزب کمونیست کارگری به علت تضادهای درونی تشکیلات قدرت از سازمان انشعاب کرده بودند چند تایی به ما می گفتند که از جانب مرکزیت رهبری حکمتیست، هشدارهای تهدید آمیزی تا حد مرگ دریافت کرده بودند شما تنها تصور کنید که اگر این احزاب، قدرت دولت سیاسی را در دست داشته باشند آن موقع چه دماری از مخالفین خود در می آورند. همین جمهوری اسلامی، دولت خود را حامی مستضعفان جهان می نامد و میگوید ما اینجا آزادی داریم ولی نه برای ضد انقلابیون و مدافعین استکبار جهانی. مگر جمهوری های غرب چه میگویند آن ها تحت عنوان اینکه دمکراسی در خطر است اعتراضات خیابانی را در هم میشکنند تا نظم قدرت به هم نخورد. پلیس دولتی اجازه نمیدهد که دانشگاه ها، پارک ها، انجمن ها، کارخانه ها و غیره در دست آزادیخواهان قرار گیرد و به فضاهای ارتباطی زندگی شورایی مردم تبدیل شود طبیعتا نه آن ها، هر دولتی چنین اعتراضاتی را به عنوان شورش، آنارشیسم، و نظام شکنی علیه ساختار قانون الهی خویش تلقی می کند و لولو سر خرمنی به نام القاعده ساخته اند و نعره میکشند که آهای مردم مواظب تروریست ها باشید میخواهند نظم اجتماعی ما را به هم بزنند. لنین حزب بلشویکش را دولت گارکران نامید و فریاد زد هر مخالفتی با دیکتاتوری کارگران به مفهوم توطئه ضد انقلاب و بورژوازی به حساب می آید و با سازمان پلیس امنیتی چکا، زبان آزادی را از حلقوم مردم و خود کارگران بیرون کشید. از نگاه تمرکز قدرت، جامعه باید در کنترل منافع تجارت و بازار مصرفی باشد و مردم باید مثل ربات کار کنند و آشغال کالا بخرند تا اقتصاد انگلی و مخرب زندگی زیستی، توسعه یابد تا مثلا بیکاری و بحران در جامعه پیش نیاید. گرچه امروزه در قرن 21 عقب نشینی های جنبش های مقاومت توسط یورش هماهنگ دول سرکوب و دیکتاتوری احزاب قدرتی جهانی، دلیل بر پذیرفتن وضع موجود نیست بخصوص اینکه همه مردم از نسبت آگاهی فرهنگی اجتماعی متنوعی برخوردار شده اند که اتفاقا ضرورت جنبش شورایی را صد چندان کرده است که در بخش ماهیت فاشیسم و دیکتاتوری پلیسی دولت مدرن به آن خواهیم پرداخت.
از نقطه نظر روانکاوی اجتماعی، اریک فروم معتقد است که اگر بردگان و فرودستان آن زمان سرانجام دست از سرنگونی دولت پدر و یا پدر سرکوب گر برداشتند دلیل قوی ترش این بود که مسیحیان اولیه مسیح را مردی از میان خود دیدند و نه این که از ازل خدا بوده بلکه از سوی خدا به پسر خداوندی برگزیده شد (به صورت پسر خواندگی) و بعدا به مقام خدایی مسیح ارتقا یافت و مثل خود آن ها رنج ها کشید و بر صلیب کشیده شد. این همانندی دردهای مسیح با بندگان، باعث فروکش کردن خشم فقرا و رنجبران از اربابان و امپراتوران شد زیرا آن ها مسیح را خدای راحم و مهربان خود دانستند که به زودی بر میگردد و آن ها را به شاهی و رستگاری خواهد رساند. بنابر این، بردگان برای ارضای آرزوهای خود به خیالات روی آوردند بخصوص که از مبارزا تشان علیه جباریت خدایان چیزی جز شکست، عذاب و شکنجه ندیده بودند. جلوتر در تاریخ دولت مدرن خواهیم دید که چگونه پدران قدرت از حیله سیاست همزاد پنداری در چهره رهبران دلسوز، دولت سرکوب را از زیر ضربه دور میکنند. در ضمن تفسیر دیگری هم در نوشته های کاتبین آن زمان آمده که بندگان می بایست خود را سرزنش می کردند که شورش های آن ها علیه خدایان پدر، باعث شد که خشم پدرالهی بر پسرش مسیح نازل شود تا از این به بعد اعتقاد به یک پدر الهی نیک سرشتی چون مسیح بتواند در شکل یکتا پرستی رهبر الهی جلوه گر شود. هر چند کشتار پیروان مسیح سیصد سال به درازا کشید زیرا ثروتمندان و اشراف، مسیحیت را دین فقرا و محرومین میدانستند و در عین حال خشم بردگان هم در نگاهی تحقیر آمیز به درباریان و اشراف، تحصیل کرده ها و هنرمندان همچنان آشکار بود تا این که دولت فرمانروایی رم چهره برگزیده خدایی مسیح "مردمی" را در دربار خویش متجلی میسازد. اینجا یک دولت و یک رهبر، نماینده شرعی و عرفی یک عرش الهی محسوب میشود و کلیسا و دولت به وحدت وجودی یکدیگر میرسند و به لطف الهی مسیحیت، بزرگان رم اکنون به خاطر ثروت و امتیاز خون پاک شده  اشرافی خود از فقرا و فرودستان، در سیمای معنوی برتر و عقلی ممتازتر خودنمایی می کنند و کمک به فقرا و زیر دستان از مراحم و لطف برگزیدگان محسوب میشود. حتا حواریونی چون پولس قدیس، آزاد سازی بردگان را به صلاح آن ها نمیداند و بردگی برای اشراف و رجال مسیحی شده را گویی به عنوان لطفی از جانب مسیح رنج دیده وانمود میکند و آن ها باید تا ظهور او برای آزادی صبر پیشه کنند. این قدیس میگوید: کنیزی که صیغه شده و فرزندانی زاییده باشد، اگر تنها به ارباب خود پای بند بماند، میتواند اجابت شود اما اگر هیچ کدام از این موارد را رعایت نکند باید از دین اخراج شود" (ص 84). در واقع این آغاز دوران وحشتناک قرون وسطی تا سده های 14 و 15 میباشد هر چند مراحم زن ستیزی و زن سوزان مسیحیت به صحرای عربستان هم میرسد که هیچ مادری آرزو نمیکرد که فرزندش دختر باشد و در چنگ موهبت الهی پدر سالاران گرفتار شود. حتا در اواخر سده 14 که استعمار مدرن اسپانیا و اروپا به سرزمین سرخپوستان باهاما رسید از هیچ جنایتی علیه این بومیان کوتاهی نکردند. دستان کودکان و نوجوانان را قطع میکردند اگر که برای آن ها طلا و سنگ های قیمتی نمی آوردند. زنان و مردان را برای بردگی طاقت فرسا در زیر و رو کردن زمین از هم جدا میکردند که گاهی تا شش ماه عاشق و معشوق همدیگر را نمیدیدند. زندان ها را بر پا کردند چیزی که بومیان باهاما تا آن زمان هرگز نمیشناختند. اکثر زنان نوزادانشان را در رودخانه ها غرق میکردند که به سرنوشت آن ها دچار نشوند. زیبایی و تنومندی این بومیان زبانزد اروپاییان بود و بردگان بیشتری را میخواستند که اکثر آنها در ته کشتی از سرما میمردند و یا خودکشی میکردند. جمعیت چهار یا پنج میلیونی بومیان در مدت چند سال به 500 هزار نفر رسید. کریستف کلمب که آغاز گر چنین جنایتی بود در کتابش می نویسد وقتی ما وارد باهاما شدیم با چنان آدمیان عضلانی و زیبنده ای روبرو شدیم که برایمان باور نکردنی بود آن ها بی دریغ از ما پذیرایی میکردند و زنان بومی آزاد بودند از روی میلشان حتا با ما هم آغوشی کنند. من می اندیشیدم که آن ها چه برده های مفیدی میتوانند برای ما باشند. در سری بعد که با کشتی های زیادی برای کسب غنایم بیشتر برگشتیم آن ها دیگر به ما علاقه ای نشان نمیدادند و در جنگل ها پنهان میشدند (تاریخ آمریکا، اثر هوارد زین به زبان انگلیسی). دقیقا به خاطر نمی آورم، نوام چامسکی هم در یکی از کتاب هایش نوشته بود، سرزمین هایتی به گفته جهانیان، بهشت روی زمین شمرده میشد تمدن غرب چنان غارتش کرد که امروزه مخروبه ای بیش نیست.
پس چون کلیسا میخواست که قدرت روحانیت مسیح را در نزد توده ها کسب کند لازم دید تفسیرش از مسیح به عنوان مردی که به مقام الهی رسید را به خدایی که برای انسان شدن به زمین پایین آمد، تغییر دهد تا خود را به عنوان جایگزین خدا در آمرزش و رهبری بندگان رسمیت بخشد و این جسارت شورش رنجبران علیه دولت پدری را خنثی سازد. بنا بر این قدیسان سیاسی قادر شدند شور و انگیزه خصمانه بردگان را نسبت به دولت پدر الهی خاموش سازند و آنان را به ریاضت کشی و اطاعت از رهبری دولت زمینی وا دارند تا ایدئولوژی دولت روحانی و آرمانی مسیح بر آیین امپراطوری رم مسلط شود. بردگان و طبقه ستمدیده از نظر روانی باید تنفر و خشم خود را از ساختار دولت کنار میگذاشتند و از سلطه پدر معنوی نوین در شکل قدرت دولت زمینی، راهنمایی، عطوفت و مرحمت طلب کنند. در واقع این پایان آخرین جنبش ستمدیدگان تا اواسط قرن 18 می باشد که دوباره پیکان مبارزه بردگان، در سیمای جنبش های آنارشی و شورایی کارگران صنعتی، مستقیما و بلا واسطه، ساختار قدرت سیاسی یا ماشین دولتی مدرن را زیر ضربه قرار دهند البته این بار تجسمی جهانی دارد اما بسیار ناکامل و ضعیف زیرا هنوز از دو جانمایۀ جنبش اساسی و با شکوه آزادی بخش محروم بودند یکی جنبش زنان و دیگری جنبش طبیعت زیستی به عنوان آخرین جدال آزادی زیستی با ساختار سلطه. شاید بتوان به طور حیرت انگیز و فریبنده ای آن را جدال دو نیروی زندگی و هستی با مرگ و نیستی توضیح داد. از این جهت آگاهانه توصیف حیرت آور و فریبندگی را مناسب میدانم چون که حقیقتا در وضعیت بسیار حساس و بحرانی، زندگی زیستی قرار گرفته ایم و اصلا جنبه شوخی ندارد اما بسیاری هنوز به طرز ناباورانه ای این موضوع را به شوخی گرفته اند و چنان غرق در هیجانات و تنش های مصنوعی و بیمارگونه ای شده اند که مفهوم حقیقی عشق و انسانیت را نمیشناسند. تمام ساختار سادیستی سلطه در طول تاریخ مظهر نفرت از عشق و عاطفه مادرانگی در زایش زندگی بوده است. نقش اسطوره ای حضرت مریم نه به عنوان زنی با اراده و برخوردار از هویتی مستقل در خلق زندگی ای آزاد برای فرزندش بررسی می شد ، بلکه  می بایست هر فرزندی  از جانب مادر در جهت رام شدن به درگاه قدرت پدر تعلیم داده میشد. این جا زن از خودش صورتی ندارد و حتا حضور مسیح در زهدان مریم، هنوز بیانگر یگانگی مادر با فرزند و معشوقش نیست (زیرا او حق عشق ورزی نداشت تا پاک بماند) زیرا هویت و هستی مسیح باید در نزدیکی با پدر الهی، معنا پیدا کند از این جهت، حضور مسیح  در درون مادر همچنان از فقدان پدرش رنج میکشد تا به او بپیوندد. از نظر سلطه الهی مسیحی که همه مذاهب رسمی قدرت و دولت های امروزی، ماهیتا از آن بهره مند میشوند قدرت داوری پدر الهی به عنوان عقل کلی جهانی و یا عقل کل است که مقام رهبری جامعه زمینی را به دست می آورد. زن در جایگاه رهبری به عنوان عقل کلی در دوران مدرن تنها به عنوان مادراعظم (دین کاتولیک) در چهره حضرت مریم چیزی جز پاسداری از قدرت پدر و پسر الهی نمیتواند باشد چون باید ساختار سلطه دولت سرکوب را در کنترل فرزندان به نیابت از پدر به نمایش گذارد. از جایگاه قدرت، وظایف زنانی که  شایسته  خاندان دربار الهی باشند، تمجید از منزلت دولت پدر است و این جایگزینی، صرفا یک امانت داری نمادین از مالکیت خدایی مسیح درغیاب اوست. مادر و زهدان صرفا وسیله ای موقتی هستند برای آرامش عقلانیت حکومت مردسالاری و رقابت جویی. وحشتناکتر اینکه اگر جانمایه زن را از ازل گناهکار، ناپاک و شیطانی خوانده اند صرفا برای توجیه امیال شهوت پرستانه و خود خواهانۀ بینش مسلط شده پدر سالاری بوده است که توانسته عواطف و احساسات دوستی، مهرورزی، همیاری و همدلی جنسی و انسانی مرد و زن را سرکوب و دفرمه کند. هنوز هم عوامل سلطه از طریق ساختارهای متنوع ایدئولوژیک خاندان حزبی و قدرتی به تخریب روابط همدلی و همیاری آزاد مردم می پردازند. با در نظر گرفتن زندگی انسان از دو میلیون سال پیش در اشکال غار نشینی، سرپناهی، سنگی، میان سنگی و نو سنگی، پیش از تاریخ و تا کنون، بیانگر وضعیت بیشمار مناسبات انسانی در انواع  زیستگاه های اجتماعی  دوران بوده است که نسبت به شرایط اقلیمی و رویدادهای طبیعی زندگی در انتخاب روش، اندیشه، رفتار و تجربه اندوزی های متفاوتی پیش میرفته است. مگر ما نمی بینیم که حتا حیوانات تا چه حد در ویژگی های خود دارای شعور و احساسات خیره کننده ای هستند و برای یافتن غذا و نجات زندگی فرزندانشان از هیچ جانفشانی دریغ نمی ورزند و گاهی مثل فیلها و گوریل ها در مرگ عزیزشان روزها غم گساری میکنند. همه انسان ها هر کدام با ویژگی های کاراکتری و شخصیتی متفاوتشان و نوع مناسبات گروهی شان در این دوران ها لزوما راه و شیوه خشونت، جنگ و زن ستیزی را انتخاب نکرده اند و شاید مجبور به مقاومت، کوچ و مهاجرت میشدند. تاریخ مکتوب را مردان قدرت نوشته اند اما تاریخ حقیقی دیگری هم وجود دارد که بردگان نمیخواستند برده باشند و خواهان آزادی و الغای بردگی بودند و بسیاری از اقشار متوسط اجتماعی برای آزادی بردگان و خودشان مبارزه میکردند. زنان هرگز زن ستیزی، تجاوز و جنگ، سلطه جویی، و سلسله مراتب قدرت دولت را از ضرورت تاریخ زندگی خود نمیدانستند و امروز هم نمیدانند و مبارزه برای آزادی از ساختار سلطه همچنان ادامه دارد. ما از نگاه تجربه و آگاهی امروزمان به تاریخ می نگریم و هر گونه توجیه ابلهانه ای را در تئوریزه کردن فقدان شعور لازم بردگان و زنان برای خواست آزادی را در طی تاریخ تا به این لحظه شدیدا محکوم میکنیم و آن را از سیاست و بینش سلطه گران میدانیم. دولت بالاترین نماد سلطه گریست و لیبرال ها به خوبی ماهیت ساختار مذهبی و سرکوب آن را میشناسند. دولت پدر الهی است و هدف اصلی آن تحمیق و کنترل از طریق مدیریت فرهنگی، اخلاقی و رفتاری جامعه است پس صرفا یک ابزار سرکوب فیزیکی و مکانیکی نیست. دولت تنها وزارت جنگ و پلیس و زندان....نیست بلکه وزارت تربیت و آموزش قانون کار و سلطه گری هم هست تا مردم را در کنترل منافع و تفکرسلطه گری پیش برند. اما غریزه انسان برای همکاری آزاد اجتماعی ساخته شده ودر برابرسلطه  مقاومت نشان میدهد. ساختار دولت بمانند یک زندان بزرگ عمل میکند و میخواهد رابطه آزاد عاشقی، شورایی و مشارکتی انسان را در هم شکند، رامش کند و او را تسلیم خودخواهی سادیستی قدرت مسلط خود کند.( اینجا فرصت نیست که بر سر شرایط اجتماعی و اشکال و انواع تبدیل پذیری این رام شدگی و بازتاب ها و کنش و واکنش های روانی، شخصیتی، فیزیکی و تفکری آن صحبت کنیم. مشاهده رشد جنبش های ضد سلطه کنونی در جهان برای آزادی مناسبات شورایی، نمایان گر حضور نسلی با شکوه و آگاه از عمق تاریخ استعمار و استبداد سلطه می باشد) بنا بر این در درون این ساختار بیمار قدرت، که در فضای جامعه برای شکستن همبستگی مردم، نفوذ کرده، همواره رقابت و جنگ بر سر موقعیت ها و جایگزینی، تحمیل میشود چون آدم های قبلی جاودانه نیستند و شیفتگان تازه ای برای کسب قدرت با طرح ها و برنامه های فریب جدیدی باید وارد صحنه شوند. با بهره گیری از خواست های اجتماعی و برخی عادات کهنه دنباله روی مردم، مثل مور و ملخ، تشکیلات و احزاب قدرتی درست میکنند و جنجال های انتخاباتی و یاحتی تغییر رژیمی  به راه میاندازند تا تشکل ها و انجمن های شورایی و ارتباطی مستقل اقشار اجتماعی را گیج و متلاشی سازند و هر کدام بخشی از اجتماع مردمی را جذب حزب خویش کنند تا در معامله قدرت به حساب آیند. هیچ مهره حزبی ای در شوراهای آزاد شرکت نمیکند که بخشی از وجود مستقل تصمیم گیری و تجربه اندوزی مستقل شورا در ارتباط با دیگر شوراهای مستقل باشد بلکه به صورت یک مامور حزبی برای برنامه قدرت حزبش باید عضو گیری کند. هویت او مستقلا در خدمت رشد شورایش نیست نظریات و راهنمایی هایش برای فروش موقعیت حزبش و جایگاهی برتر برای خودش است. تصور کنید چند مامور حزبی متفاوت در شورا حضور داشته باشند و هر کدام هژمونی حزب خودش را بر شورا میخواهد این عملا یعنی سیاست توطئه ساختار سلطه در نابود کردن شوراهای آزادیخواهی. پس این توجیه قدرت از دیالکتیک جبر خطی تاریخ چه ایده آلیستی چه ماتریالیستی تنها توهینی به مبارزه و تجربه دینامیک آزاد زیستی انسان هاست. فلسفه بافی منفعت جویانه ای که تنها سلطه قدرت الهی را تا کنون باز تولید کرده است آن هم در شکل دولت های اتمی که به ما بگویند آزادی را دیگر در خواب ببینید. این بحث های احمقانه فرسایشی ماتریالیسم دیالکتیک و ایده آلیسم به چه درد ما میخورد. شما میگویید اگر سیاره دیگری به موقعیت و کیفیت زمین شکل بگیرد دوباره همین پروسه چند میلیارد ساله و مرگ داینوسورها و بعد دوران یخبندان و سنگی و تداوم جنبش بردگان و شکست اسپارتاکوس و غیره از نو تکرار میشود. متاسفانه اکثر مردم و عاشقان آزادی، مفاهیم و واژگان حقیقی آزادیخواهی را تا حدی گم کرده اند شاید هم بتوان به آن ها حق داد با وجود اینکه از صمیم قلب آروزیش را دارند. زیرا لحظه ای نیست که با تبلیغات کالایی روشنفکری ساختار قدرت بمباران نشوند حقیقت این است که تمام فرایند زندگی مملو از آزمون و خطا و درس آموزی است پس نمیتواند مسیری اجتناب ناپذیر شمرده شود در آن صورت بررسی ما از اشتباهات و درس های گذشته چه مفهومی دارد.
حال ما شاهد یک همانندی خیره کننده بین کارشناسان و نظریه پردازان سیاسی عصر جدید با قدیسان سیاسی قدیم خواهیم بود. حتا حقه بازی سوسیال دمکراسی و احزاب چپ کارگر محور، صرفا تلاشی است رسوا شده برای حفظ قدرت سیاسی امپراتوری که شباهت زیادی به موضوع عقل کل مسیح رنج کشیده دارد، حربه ای که ماتریالیست ها خواستند خدا را پایین آورند اما خود جای او نشستند. اکنون ما میدانیم که مبنای ایده الیست و ماتریالیست حزبی در قدرت یکیست هر دو حکومتشان منطبق بر نظم الهیست. در بخش چهارم، تاریخ عصر مدرن دیکتاتوری و خودکامگی، صراحتا به جدال آزادی شورا و سلطۀ نئولیبرالیسم در رویدادهای حقیقی زندگی همیاری خواهیم پرداخت.     
 دوستان بگذارید یک چیز را صادقانه از تجربه عشق به آزادی و ارتباط دوستی با انسان ها بگویم که خواست اکثریت مردم دراین دوران خاص و پر شتاب بیداری جهانی و بخصوص ایران که همه در تلاش یافتن راهی برای هم یاری، همبستگی و اعتماد به یکدیگر هستندو آن اینکه  صاحبان قدرت بدون شک همگی در بیماری پوچگرایی و نفرت درونشان اسیرند برای همین به بزرگ نمایی احمقانه ای روی می آورند آن ها دلشان میخواهد که ما در قالب قدرت سیاسی به جنگ و رقابت با آن ها بپردازیم زیرا این شیوه تفکر و میدان عمل آنهاست که در پشت ماسک  سلطه جویی، حیله گری و گنده منشی، حقارت و بی ارزشی خویش را پنهان می سازند و برای آن ها هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که ما ماسکشان را کنار بزنیم تا در چشم مردم فرو ریزند. آن ها از اینکه مردم یکدیگر را دوست داشته باشند و برای همبستگی شورایی خودشان مبارزه و آگاهی رسانی کنند تا آن ها هیچ کاره به حساب آیند، متنفرند. ما باید به مردم همسایگی و عاشقی بگوییم که این سران و بزرگان حکومتی و رهبران احزاب دولتی، آدمیان کثیف و فاسدی بیش نیستند. این ها برای سلطه جویی، جنگ و جنایت، نابودی زندگی زیستی و حقه بازی سیاسی و مفت خوری پرورده شده اند. این رجال سیاسی قدرت مدام به صورت گروهی به کاخ ها، مجالس و مهمانی های کشوری یکدیگر میروند و بر سر چاپیدن و شیوه کنترل مردم با هم چک و چانه میزنند. رسانه های دروغ و آدم فروشی هم بر سر تجلیل از این عالی جنابان مسخره به رقابت نمایشی می پردازند بله کله گنده های پوک و عقده ای، بی رحم و بی عاطفه که فکر میکنند در دربار دولت الهی برای خودشان کسی هستند. ستاد فرماندهی ای که وظیفه اش تنها کشتن آزادی، شادی، خلاقیت و هنر انساندوستی و عاشقی جوانان و مردم است و نه چیز دیگری.
تمام طول تاریخ سلطه دولت، بیانگر این واقعیت بوده که ماهیت ساختار متمرکز قدرت بر اساس دوخصیصه نهادی و تضاد درونی  تداوم یابد. اولا، آزادی جامعه را در کنترل خویش نگهدارد یعنی از طریق دولت سرکوب، مناسبات ارتباط شورایی مردم را در هم شکند و آن ها را به شکلی اتمیزه و منزوی از یکدیگر به قدرت سیاسی دولت وابسته سازد تا بتواند فعالیت خلاق مردم را در جهت منافع خودخواهانه و سادیستی جناح حکومتی خویش کانالیزه کند. دوم اینکه افراد درون باند قدرت چه بر اساس فشار اعتراضی مردم از پایین و یا رقابت با یکدیگر در کسب جایگاه، مقام و موقعیت برتری در ساختار دولت، مدام در حال توطئه  هستند.  خطوط فکری ایدئولوژیک هر گروه و فرقه حزبی صرفا یک نشانه ابزاری تعهد تشکیلاتی است یعنی وفاداری به یک برنامه قدرتی که هدف اصلی اش رسیدن به قدرت و تقسیم موقعیت ها و غنایم آن بین اعضای باند و یا زنجیره خاندان وابسته به خودشان میباشد. دعواها و باند بازی ها همیشه بر سر کسب غنایم بیشتری از قدرت صورت میگیرد و موضوع ایدئولوژی تنها یک وفاداری بزهکارانه سیاسی در فریب مردم است. چپ، راست، میانه و چپ و راست افراطی درون هر حکومتی صرفا یک سیاست بهره برداری از موقعیت هاست و نسبت به تنش های اجتماعی و درون قدرتی خودشان، گرایش های راست و چپ مدام جا بجا میشوند زیرا حرکت و فعالیت زندگی اجتماعی چنان زنده و دینامیک است که قدرت سیاسی راهی جز سیاست ورزی و حیله گری ندارد اگر که نخواهد به راحتی با شورش بردگان مدرن سرنگون شود. امروزه کمتر کسی است که هیجان های بیمارگونه حرص و ولع قدرت را در اشکال مقام پرستی، ثروت، شهرت و دیگر لذت های اشراف منشانه و عیاش گونه اش را نشناسد. یکی ثروتش را قایم میکند یکی به رخ میکشد یکی شیفته مقام ژنرالی در فرماندهی لشکریان، دیگری دیپلماتی مکار، یکی طراح قدرت یکی مجری قدرت، اما همه برای حفظ موقعیتشان مجبور به رقابتند تا طعمه رده های پایین تر و بالاتر ساختارِ سادیستی قدرت خواهی خویش نشوند.
تداوم سلطه الهی با آغاز سده 11 و 12 م  باعث میشود که مردم حکومت شونده که بسیاری را رعیت و بردگان تشکیل میدهند چنان از ظلم و ستم و فساد قدرت روحانیون و حاکمان دولت بستوه آیند که اعتراضات گسترده تری علیه خدایان سلطه، جنگ، فساد و بیعدالتی دوباره شکل گیرد. فیلسوفان و روحانیون سیاسی این بار در جناح بندی های تازه ای برای نجات امپراتوری ها به سیاست های حیله گرانه و اصلاح طلبانه ای روی می آورند تا نگذارند سنت امانت داری از ساختار دولت که مرجعیتی الهی را بر پا ساخت، پایمال شود. برای آرام کردن و کنترل شورش بردگان و مردمان زیر ستم از جانب فیلسوفان و نظریه پردازان جهل و زور، وفاداری به جناحی از قدرت در شگردهای سیاسی همواره یک ضرورت است. حال، فیلسوفان سیاسی مسیحی سده میانه گمان میکردند با جدا کردن مدینه فاضله از مدینه دنیوی به دولت زمینی شکلی مستقل از سلطه معنویات اخلاقی روحانیون خواهند بخشید. آن ها نفهمیدند که مدینه فاضله آن ها یک فرضیه خرافاتی برای تحمیق بردگان بیش نبود و تنها سندیت ولایت مطلقه همین خدای قانونیست که دارد بر مردم بیچاره حکومت میکند و اگر نظارت خدایی زمینی این همه عذاب آور بوده است چرا مردم نباید این خدای دولتی را پایین کشند. چنانکه آگوستین قدیس در قرن پنجم می نویسد: "دو مدینه الهی و زمینی، از آغاز آفرینش تا آخرالزمان، در این عالم آمیخته در یکدیگر، وجود دارند اما حضور مدینه الهی در این عالم حضور غریبی است که پیوسته در هجرت است و از نقطه ای به ناحیه دیگر کوچ میکند. و یا در جایی دیگر میگوید: مدینه زمینی را قابیل تاسیس کرد که قاتل برادر خود بود و از آن پس نیز این برادر کشی سرمشق رُم قرار گرفت که برای ریاست بر دیگر کشور ها تاسیس شد.....زیرا غایت مدینه زمینی، دست یافتن به ثروت، شهرت و غلبه بر دشمنان از راه جنگ است و از اینرو، هیچ مدینه زمینی هرگز روی صلح و آرامش واقعی را نخواهد دید" ( سید جواد طباطبایی، جدال قدیم و جدید ص8-256). اما آگوستین این حرف ها را برای آرام کردن امت برده میزده که شما سرانجام در مدینه الهی اجرتان را خواهید گرفت اما او ناچار بود از پولس قدیس دفاع کند که به مردم رم گفت: هر قدرتی ناشی از خداوند است و مقاومت در برابر اولی الامر (خلیفه عصر) نافرمانی از خداوند به شمار می آید و هر حکومتی ناظر بر تامین صلح و آرامشی هر چند موقتی و گذراست که در زندگی دنیوی از آن گریزی نیست و همگان باید از آن تبعیت کنند".
 از نقطه نظر انسان آگاه قرن 21 اساسا هیچ تفاوتی بین ماهیت حاکمان قدرت امروز و دیروز نیست وقتیکه همه جنگ و دعواهای مشاورین و روشنفکران مذهب اندیش و سیاسی بر این پایه ساخته شده است که کدام گروه جاه طلبی در پرتو وجود انتزاعی دولت الهی، میتواند صلاحیت رهبری و حکمفرمایی خاندان خود را بر “اُمت گوسفندی” به اثبات برساند. گلاسییوس پاپ در اواخر سده پنجم به آناستاسیوس، امپراطور رم شرقی چنین می نویسد: اعلی حضرتا! دو نهاد با قدرت تمام بر دنیا فرمان میراند: (یکی) مرجعیت قدسی روحانیون و (دیگری) قدرت سیاسی شاهان. اما مسئولیت روحانیون سنگین تر است، زیرا آنان را می رسد که در روز رستاخیز از اعمال شاهان در پیشگاه خداوند شفاعت کنند. تو! ای فرزند گرامی، اگر چه میدانی به کرامت ذاتی خود بر نوع بشر فرمان میرانی، اما باید در برابر روحانیون به احترام سر فرود آوری ......(262).
 اکنون به روشنی می بینیم که دین و دولت دو همزاد تاریخی سلطه، تحت عنوان مالکیت شرعی و عرفی، ضرورت وجودی یکدیگر را در کنترل آزادی مردم میدانند. بی جهت نیست که دولت به جوهره الهی شیطانی اش میبالد و کسی که در راس آن قرار گیرد هر چند برای چهار سال هم که باشد گویی به یک قدیس الهی تبدیل شده است و ماهیت خودکامه اش باز از جایگاه برگزیدگی اش چیزی نمیکاهد!! اینجاست که میفهمیم چرا آدمیان خودپرست و بیمار با افکار به غایت پوچ و مهملی همواره تلاش میکنند صلاحیت ابلهانه شان را از دیانت الهی چه به صورت مرئی و نامرئی در هدایت و رهبری مردم به اصطلاح "پایین دست" و "عقب افتاده" به خود اختصاص دهند. گرگوریوس هفتم که در اواسط قرن یازدهم میلادی وقتی مقام پاپی رم را به عهده میگیرد اقتدار سیاسی امپراتوران سرزمین های غرب را تنها در زیر چتر مشروعیت کلیسای رم که نماینده مسیح جهان نما است قابل قبول میداند از این جهت پاپ جدید، هانریش چهارم را از امپراتوری آلمان و ایتالیا برکنار میکند. این جاست که جنگ مدافعین دو دولت الهی و زمینی (شرعی و عرفی) یکی در یگانگی و دیگری در جدایی این قدرت ها، از خورجین سوره دو شمشیر کتاب انجیل سر در می آورد که تا دوران لوتر، کالون و ماکیاولی قرن 16 به رقابت در برتری یکی از این دوشمشیر می پردازند. با توجه به آیه هفده انجیل یوحنا که مسیح در نقش یک شبان باید مردم را مثل بره ها و گوسفندان بچراند نقش این دو شمشیر را در دست پدر شرعی و پدر عرفی برجسته میسازد درست مثل شمشیر اسلام که برای تضمین بیعت با خدای محمد علیه هر اعتراضی زاده شده است. گرگوریوس هم این گونه از استدلال آیه های پطروس حواری که معتقدند ولایت مسیح به او واگذار شده بود، استفاده میکند: از ولی امر اطاعت کنید، زیرا هر قدرتی ناشی از خداوند است و هر ولی امری را، او ایجاد کرده است. پس آن که بر ولی امر خروج کند، بر نظام الهی خروج کرده است و خوارج دچار عذاب خواهند شد. اگر میخواهی از ولی امر در امان باشی، کردار نیک پیشه کن ( بخوان چاپلوسی و اطاعت) تا پاداش بیابی، زیرا خداوند ولی امر را برای فلاح تو گماشته است، اما اگر گناه کردی بر خود بلرز! ولی ِامر را به عبث، شمشیر به دست نداده اند: او نماینده خداوند و وسیله غضب او در برابر گناه کاران است" (ص273).
زمانیکه عبادت کنندگان سلطه گری به خود جرات میدهند اینگونه به انسان و انسانیت توهین کنند و آن را عقیده و باوری مقدس بشمارند آنگاه مشخص میشود که چگونه هدف از این مزخرفات رمه شبانی، صرفا میتواند در خدمت افراد بیمار و جاه طلب قرار گیرد و چه نمادی بالا تر از قدرت دولتی میتواند تداوم الگوی این قدیسان دیوانه باشد. آنچه که ما امروزه در تدوین قوانین حقوقی دولت جمهوری مدرن مشاهده میکنیم میراث اندیشه سیاسی تاریخ همین قدیسان مرگ، جهالت و زن ستیزی است که به تنظیمات ساختاری حقوقی و کشوری ارسطویی و افلاطونی رُم باستان باز میگردد.     
 پس دولت کالبدی الهی دارد و احزاب باید در جان او بدمند تا پایدار و جاودانی بمانند. امروزه ایمان به وحی و شعار ناجی گری و برگزیدگی دقیقا از همین سنت امانت داری تاریخی به ارث رسیده است و میتوان فهمید چه تیپ از افراد بی مایه و تحقیر شده در هیجان دست یافتن به قدرت سیاسی، لذت سادیستی مسئولیت اختیار همیاری زندگی آزاد انسان ها را در چنگ خود میخواهند، آن هم تحت عنوان یک دوران گذار تاکتیکی از هستی زیستی تا روز موعودی موهوم. آیا این صرفا از رشد بی شعوری شهوت پرستانه آن ها در نوع نگاه شان به زندگی بر نمی خیزد؟ آن گونه ای که دکتر خاویر کرمنت در کتابش به نام "بیشعوری" مطرح میسازد. کتابی اینترنتی  که به صورت یک طنز روانشناسانه در ایران بسیار فراگیر شد. او بیشعوری را خطرناکترین بیماری از نوع اعتیاد میداند. دکتر کرمنت میگوید من خودم بیست سال در بیشعوری زندگی کردم. در بیمارستان که کار میکردم از دستور دادن به پرستاران و توپ و تشر زدن به دیگران لذت میبردم خود را آدم مهم و با پرستیژی میدانستم هر چه برای موقعیت برترم از دیگران میخواستم به آن دست می یافتم کاری میکردم که دیگران مطابق میل من رفتار کنند همیشه فکر میکردم این ها خصوصیات مثبتی به نشانه اعتماد به نفس میباشد. افتخارم این بود که میتوانستم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند من علیه آن ها اقدام کنم. از همان دوران دبیرستان یاد گرفته بودم که چگونه صدای وجدانم را خاموش سازم. از این نظر آدم های بی شعور، بسیار وقیح و قدرت طلب هستند و از تسلط بر دیگران لذت می برند و ذره ای شرم و پشیمانی حس نمیکنند و قربانی شان را خوار و بیچاره میکنند. بی شعوری مرض وقاحت و سواستفاده از دیگران است. دیوان سالاری دولت، جایگاه بیشعوران است. دکتر کرمنت مینویسد: درمان بیشعوری نیاز به شهامت زیادی دارد و چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم میکند و میگوید که تو بیشعوری، شما هم در مقابل، تکذیبش میکنید، لگدش میزنید، لعنتش میکنید، سرش فریاد میزنید، کتکش میزنید، با او جر و بحث میکنید، سعی میکنید فراموشش کنید و فحشش میدهید. اما زندگی جا نمیزند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود میرسید و یا او به حساب شما خواهد رسید (ترجمه، محمود فرجامی). متاسفانه دکتر کرمنت موضوع  بیشعوری را چنان به دیگر عرصه های اجتماعی و شغلی تقلیل میدهد که مطلب جنبه شخصی و نازلی به خود میگیرد اما خواندنش بی مزیت نیست.
هومبرت کارشناس دربار الهی در سال 1058 می نویسد: آن کس که بخواهد، به درستی و سودمندی، مقام روحانی و امپراطوری را با یکدیگر بسنجد، خواهد گفت که روحانی در کلیسا به روح، و قلمرو امپراتوری به جسم مانند است، زیرا آن دو یکدیگر را دوست میدارند، به یکدیگر نیاز دارند و به ضرورت یکدیگر یاری میرسانند. اما همچنان که روح بر جسم اشراف دارد و بر آن فرمان میراند، مقام روحانی نیز، مانند آسمان بر زمین، بر مقام امپراتوری برتری دارد. پس روحانی باید مانند روح، راهنمای عمل باشد، و آنگاه، شاه همچون سر، به دیگر اعضا فرمان خواهد راند و در صورت ضرورت بر آنان پیشی خواهد گرفت. هم چنان که شاهان باید تابع روحانیون باشند، عوام الناس نیز باید برای صلاح کلیسا و کشور از شاهان تبعیت کنند (ص 267). دولت نهاد قانون اخلاقی جامعه شمرده میشود حتا اگر سکولار هم خطاب شود قادر نیست از ماهیت مذهبی و پدرسالارانه آن چیزی بکاهد همان طور که خانم یوگنیا آلباتس نوشته است که اسقف های روسی در زمان استالین اصولا از ماموران پلیس امنیتی چکای لنین (کا.گ.ب) بودند (دولت در دولت، ترجمه مهدی پرتوی). امروزه این لباس اخلاقی دینی در تفکر و تعصبات کلیشه ای همه احزاب و قدرت ها حضوری آشکار دارد و نه صرفا در ظاهر عمامه و عبا، بلکه در چهره انواع دولتهای نئولیبرالیسم یهودی، مسیحی، اسلامی، کمونیستی، سکولار، دمکراتیک در هم ادغام شده اند تا در دیانت قدرت دولتی، با عظیم ترین ابزار مخوف ضد بشری، میلیون ها آزادیخواه را کنترل و اصلاح کنند و میلیون ها نفر را هم از ترس و درماندگی با کمی رفاه مادی و پرستیژ کاذب، عملا وابسته، مطیع و ستایشگر قدرت خود نگهدارند. محور اصلی تمام آموزشگاه های غرب همچنان در تبلیغ و ترویج این عقلانیت ابزاری پدرسالاری سیرمیکند. در اروپا با سرمایه های شیوخ و رجال اسلامی هزاران  مسجد برپا شده و ساخت بزرگترین مسجد در آلمان در توجیه ایجاد شغل و جذب سرمایه دردسر آفرین شده است. در آمریکا مذهبیون بزرگترین قدرت مالی و سیاسی هستند که با هزاران شبکه رادیویی، تلویزیونی و ماهواره ای، جوانان را به آرامش و سجده حکومت الهی میخوانند و بی آنکه مالیاتی بپردازند از پستوی لانه خدایی شان فساد، تجاوز ، وطن پرستی، جهل و سرمایه را موعظه میکنند.
قدرت سیاسی که ارسطو و افلاطون آن را به طور طبیعی از آن خدایان امپراطوری میدانستند این بار جوازش را لطف الهی مسیحیت صادر میکند و به آن مشروعیت زمینی می بخشد
 آیا همه این توصیفات ستایش انگیز از ضرورت وجودی قدرت سیاسی، همان مزخرفاتی نیست که حتا فیلسوفان قرن 19 در عصر شکوفایی دولت مدرن باز به خورد مردم میدادند. ماکس وبر پایه گذار جامعه شناسی مدرن با همه انتقاداتش از خشونت دولتی نهایتا گفت راه خروجی از این دولت دیوانسالار نیست و در نهایت نماینده پارلمان آلمان شد. مارکس ماهیت دولت را ارتجاعی خواند که باید سرنگون شود اما گفت ناچاریم برای مرحله گذار به طور تاکتیکی از آن بهره مند  شویم  تا روز موعود کمونیسم. لنین که عشق قدرت آهنین بود دولت را درسته بلعید که مبادا ذره ای از آن به کسی رسد و بعد گفت، تا زمانیکه دولت وجود دارد صحبت کردن از آزادی فقط مهملات است زیرا تنها هدف دولت کارگران، سرکوب بی وقفه بورژوازیست و هر انتقادی به دولت پرولتاریا را با مشت آهنین جواب خواهیم داد و شعارش "اطاعت از دولت کارگری تا روز محو شدنش" (آیا منظور محو همه کارگران و یا هر مخالفی نبود؟) که دیگر طبقه ای وجود نخواهد داشت بود! نتیجه اینکه در آخرت تنها یک ساختاردولت کمونیستی بدون تنوع حیات زیستی در آن باقی میماند. استالین هم گفت دولت کارگران چنان باید مقتدر و بزرگ شود که دیگر نیازی به وجودش نباشد احتمالا منظورش از بزرگی، دولت پلیسی چکا بود که از وجود کارگران بی نیاز میشود. مائو هم، چنان رک و پوست کنده گفت، ما تازه در اول راه انقلاب کمونیستی هستیم تا رسیدن به دمکراسی پارلمانی دولت آمریکا راه طولانی ای در پیش داریم. عجبا !!
از سده 13 و 14 بتدریج فرایند عرفی کردن قدرت سیاسی آغاز میگردد یعنی ساختار دولت باید در نظم  و کنترل امور دنیوی و کشوری حرکت کند ضمن اینکه جوهره دیانت الهی را در خود حمل میکند حتا مهم نیست که رهبران حکومت تا چه حد خودکامه، متدین و کافر باشند زیرا برگزیدگی در قدرت و هدایت مردم امریست که در سایه الهی قرار گرفته است و داوری آن از آن پس نه با کلیسا بلکه در رساندن توده ها به روز موعود خواهد بود و روحانیون تنها مردم را به بردباری، اطاعت و دوری از عصیان و شورش علیه اقتدار دولت وقت دعوت میکنند در واقع کلیسا به درستی ماهیت بقای خودش را در ضرورت وجود همزادش یعنی ساختار دولت به روشنی حس میکند چون هر دو از یک سرچشمه اقتدار نظم الهی در رهبری مردم بهره می جویند. این جا تجلی اراده خداوند نه لزوما در کلیسا بلکه در ساختار قدرت دولتی در اشکال مدرنش نمایان میشود.
 بازی های فیلسوف منشانه ایده آلیستی و یا ماتریالیستی در دنیای حقیقی زندگی معاصر با تجربه دیرپای گذشته صرفا تفسیریست بر تفسیر ذهن دیگری که میتواند موضوعی پنداری و تخیلی باشد. مهم این است که انسان ها در فعالیت زندگی چگونه در کوچه، محله، همسایگی و محیط کار از حقوق آزادی یکدیگر دفاع میکنند و چگونه هنرمندانه، ارتباط همبستگی شورایی شان را خلق میکنند. زنان و مردان جنبش چیاپاس در جنوب مکزیک که در سال 1994 جنبش مقاومت شورایی را هنرمندانه در کلیت مناسبات زندگی اجتماعی شان دامن زدند برآمده از شعور و همبستگی عاطفی قوی آن ها بود و کل جنبش جهانی را به تمجید وا داشت. اکثر این بومیان سواد مدرسه ای نداشتند اما مملو از عشق و همدردی بودند. آن ها از ذره ذره تجارب شفاهی تاریخ مبارزاتی گذشتگانشان بهره بردند چیزی که ما شدیدا در ایران کم داریم زیرا احزاب هرگز علاقه ای به تجارب مستقیم مردم دردمند و حاشیه نشین و بومی نداشته اند. مردمی که زیر فشار فقر، چنان زندگی شان در گرو یک لقمه نان بوده که خواست ها، درد ها و تجاربشان به فراموشی سپرده شده است. هر انسانی به گونه ای متفاوت تخیلات و احساساتش را می آفریند میتواند به تاثیر از هر فلسفه، نظریه، دین، آیین و تفکری باشد و به شادابی و پویایی زندگی شورایی بیفزاید مهم این است که در جهت رشد شیوه و تفکر مساوات جویانه و آزادیخواهانه خود و دیگری کوشا باشد. شاید نگاه باستانی انسان های برده شده به ناشناخته های هستی شناسی در مقایسه با امروز بسیار محدود بود اما مبارزه آن ها برای آزادی از اسارت سلطه، از فرایند طبیعی هویت روشن ترانسانی اش تا به امروزنمیتوانست جدا باشد. مارکس به لحاظ ذهنی آینده کمونی را حس کرد اما شخصیتا ساختار شکن نبود و تئوری هایش را نهایتا در جهت فریبندگی جاذبه قدرت سیاسی دولت فرموله کرد. اکثر کسانی که امروزه دیوانسالاری پلیسی جنون آمیز جنایت، کشتار و تخریب زندگی زیستی را بر مردم اعمال میکنند اتفاقا بسیار ماتریالیست هستند زیرا در ذهن که نمیتوان سوداگری و حکومت کرد. هگل در ذهن فلسفی اش یک چالش فکری تخیلی راه میندازد بی آنکه راه ریاضت و یا تارک دنیایی را جستجو کند اما در عمل سیاسی اش، مبانی ساختار مدرنیسم سرمایه داری را پی ریزی میکند. این گفتمان های بی سر وته فلسفی که انسان ذاتا خودخواه و جاه طلب است یک سیاست و شگرد مذهب گونه تاریخی است که صرفا میخواهد گرایش بیماری سادیستی شخصیت خویش را توجیه کند این خصیصه ها  برآمده از ماهیت ساختار خشونت دولتی است که دائما ناامنی، بی اعتمادی، رقابت و بی عاطفگی را در جامعه گسترش دهد.


 جنبش شورایی یا  دیکتاتوری دولت ها

سُنت دفاع از قدرت سیاسی یا مالکیت بر ساختار قدرت دولتی همان طور که در مبحث قبلی گفته شد د ر ضرورت تقدیس از پدر الهی در جهت رستگاری بندگان توجیه شد که ساخته و پرداختۀ حاکمین و رجال دولتی برای سود جویی بیمار گونه از امکانات و منافع زندگی زیستی بوده است و این امر تنها از طریق ابزار سرکوب و سیاست کنترل بر زندگی آزاد مردمان زیستی میتوانست حاصل شود تا محصول تلاش، همکاری، هم فکری و هنر خلاق و سازنده طبیعی انسان های آزاد را به زور این قدرت سیاسی در جهت منافع اقلیتی جاه طلب، زن ستیز و سلطه جو کانالیزه کند. طبیعی است که  انسان های کنترل شده و زیر ستم همواره در اندیشه راه نجات خود از این زندان بردگی بوده و دائما سر به اعتراض و شورش گذاشته اند. اما کارشناسان و صاحبان قدرت سیاسی به تجربه آموخته اند که باید از انواع ابزارهای سرکوب و حیله های سیاسی برای تفرقه اندازی در میان مردم بهره گیرند. مهمترین سیاست میبایست در جهت تحکیم بیشتر قوانین هرمی تقسیم بندی امتیازی، رتبه ای، جنسی، قومی..... فضای کار و ارزش های اجتماعی صورت گیرد تا با نظارت مداوم سیاسی، فعالیت زندگی اقشار مختلف اجتماعی بخصوص مردم فرودست را در چنگ منافع ساختار دولت امپراتوری نگهدارند و زمینه های رشد ارتباط خلاق شورایی آزاد مردم را در هم شکنند. اما در درون ساختار قدرت سیاسی، همواره یک رقابت مرگ آور بین شیفتگان قدرت وجود دارد که از ضعف رقیب برای کسب موقعیت برتر خودشان بهره برداری کنند. ساختار قدرت سیاسی، گر چه قلمرو مانورهای افراد جاه طلب و احزاب است اما این برنامۀ مدیریت تخریب گرایی صرفا در محدوده زنجیره ساختار بی عاطفه دولت باقی نمی ماند و وسعت لرزه هایش تمامی لایه های زندگی زیست اجتماعی را در بر میگیرد وانسانهای بیشماری را از سر ترس، ناآگاهی، ناچاری و درماندگی، مسخ و دیوانه خویش میسازد. مسیری از هیجان های کشنده رقابت مصرفی که به مسئله ای ظاهرا طبیعی و اجتناب ناپذیر تبدیل شده است. تقریبا هویت اکثریت نسل جوان به پول در آوردن، شهرت و کامیابی سریع از شانس و کسب موقعیت هایی است که باید در این رقابت بیمارگونه به چنگ آورند آن هم بر روی زمینی که از کثافت رقابت توسعه تخریب گرایی انواع انحصارت سیاسی، تجاری و آدم کشی اشباع شده است. میلیاردها انسان بر روی کره زمین چنان در فقر، گرسنگی، آلودگی و بیماری و مرگ، دست و پا میزنند تا سازمان ملل که خود بانی همه این جنایات است تنها شعار دهد، وای مصیبتا که اگر آب و آذوقه و پناهگاه برای مردمان گرسنه و جنگ زده مهیا نکنیم فاجعه انسانی در پیش است در حالیکه فاجعه انسانی و زیستی حداقل یک قرن است که آغاز شده و به اوجش رسیده است. مردم جهان که روزگاری از تجربه زیستی کشت وکارشان خود، آبادی ها میساختند امروزه با نابودی زیستگاه هایشان چنان وابسته به چند کیسه گندم و برنج شده اند که با لطف الهی هواپیمای نئولیبرالیسم باید بر سرشان خالی شود. در چنین اوضاع و احوالی که جهان انسانی نیاز به همبستگی شورایی و دگرگون کننده عظیمی دارد باندهای مذهبی نظامی، احزاب مافیایی و سازمانهای چپ و راست پارلمانی مثل قارچ از زمین میرویند تا از این مخروبه سیاسی چیزی نصیب خودشان کنند. حقیقتا تعجب آور است که هنوز برخی در این تصور خام باشند که گویی چند کادر حزبی مثلا انسان دوست، برنامه آزادی بشریت را آن هم در ساختار قدرت سیاسی کشف کرده باشند. آدم های حقیری که هنوز در مقدسات دیکتاتوری پرولتاریا می لولند بی آنکه کوچکترین درکی از ابعاد فاجعه زندگی زیستی داشته باشند و اگر یک لحظه از آن ها چشم برداریم سر از سندیکاهای پارلمانی و رسانه های بی بی سی، صدای آمریکا و غیره در می آورند و یا واسطه هایشان را در دکانهای سیاسی قدرت جاسازی میکنند. شعارهای فرسایشی و بت پرستانه دیکتاتوری کارگران، ماتریالیسم تاریخی، امپریالیسم و غیره که هر چپ حزبی سجده شان میکند چه دردی را دوا میکند زمانی که شما از تحلیل آشکارترین دلایل تاریخی شکست دیکتاتوریهای کمونیسم هنوز عاجز باشید. موضوع اساسا بر سر نام ساختارهای قدرت سیاسی نیست و حتا صحبت از خصوصیات شخصیتی رهبران نیست خواه، لنین، استالین، کایزر، هیتلر، موسلینی، رضاشاه، یاسر عرفات، کندی، مائو، لیو شائو چی، تیتو، گاندی، نهرو، پل پت، هوشیمین، میتران، لخ والسا، تونی بلر، گوردن، بوش، بشار اسد، قذافی، عبدالناصر، مبارک، بن علی، پینوشه، سالوادور آلنده، صدام، ملکی، محمد نجیب الله، ببرک کارمل، کرزای، بی نظیر بوتو، پرویز مشرف، ماندلا، لومومبا، موگابه، عمر البشیر، دالایی لاما، ناتان یاهو، شیمون پرز، سرکوزی، فرانسوا اورلان، پوتین، کلینتون، اوباما، هوجین تائو، کاسترو، کیم جونگ ایل، کیم ایل سونگ، پرا چاندا، ارتگا، چاوز، مورالس، لولا، تاچر، دیلما روسوف، کرشنر، مرکل، آلن سیرلیف، حسن نصراله، بازرگان، بنی صدر، خامنه ای، میر حسین موسوی، احمدی نژاد و غیره باشند مگر غیر از تحکیم ساختار باند قدرتی خود، تداوم کنترل بر آزادی مردم و توسعه اقتصادی اتمیزه و جنگ افزاری و سرکوب شوراهای آزاد اجتماعی، در مجموع چه خاصیت دیگری داشته اند. مهم نیست که حتا با پشتوانه مردمی حکومتی را هم بر انداخته باشند نهایتا حزب جدید با شعارهای فریبنده اش، حکومت خود را مستقر ساخته است. یک انسان آگاه و منتقد کافیست همین جا بجایی و تحولات حکومت های پنج قاره را در یک قرن اخیر مورد بررسی قرار دهد. همه مبارزات آزادیخواهانه و شورایی مردم نهایتا در دست احزاب و باند های حکومتی به کج راه رفته و یا شدیدا سرکوب شدند. این ماهیت هر حکومتی است که زنجیره ساختار دولتی را به نفع ایدئولوژی باند خودش بازسازی کند و مناسبات کلیدی قوای سه گانه، خواهی نخواهی علیه تصمیم گیری شوراهای آزاد اجتماعی سریعا شکل خواهد گرفت. به فرض مسخره ای که ماندلا، اوباما، اورلان، آلنده و لنین آدم های صالح و مردمی ای باشند و بعد هم در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرند آن هم مثلا به نفع آزادی واقعی شوراهای تصمیم گیرنده و مخالف رجال قدرتی و باندهای سرمایه داری عمل کنند یک روزه از درون ساختار قدرت خودشان دود خواهند شد. شما شک نکنید که هیچ فردی بدون حمایت باند و حزب قدرتی هرگز نشده که پایش به حکومت برسد حتا یک نمونه استثنایی هم در کل تاریخ وجود ندارد. اساسا فرد باید خصلتی جاه طلبانه و میلی هیجانی نسبت به کسب قدرت سیاسی داشته باشد تا عده ای را به دنبال برنامه رهبری خودش و حزبش بکشاند هر چند رویا پردازانه اما گرگ های روانی و مادی قدرت در انواع شبکه های ساختار قدرتی با شعارها، طرح های فریبنده حمایتی، محاصره اش خواهند کرد و آن گاه نیروی خلاق و سازنده درون مناسبات جامعه انسانی باید به امید دستورات و قوانین جدید تیم رهبری سیاسی خود در انتظار رهایی باقی بمانند. چرا باید تا این حد جامعه انسانی را در جهت سطحی نگری و وابستگی به یک تیم مقتدر رهبری تبلیغ و ترویج کرد؟ اساسا زمانیکه رقابت بر سر رهبری کردن مردم است چرا تیم و یا کابینه رهبری حزبی و دولتی کمونیست کارگری، ارتگای چپی، اورلان سوسیالیست، میترامی جمهوری خواه، حسن نصرالله اسلامی و غیره خود را شایسته این رقابت ندانند زمانیکه تبلیغات ناجی گری کاربرد یکسانی برای هر کدام در جذب چنین سیاهی لشکری میتواند داشته باشد. مگرماندلا از حزب کمونیست کنگره ملی آفریقا با سازش جهان غرب از زندان آزاد نشد و تیم رهبری آفریقای جنوبی را در سال 1990 برای نجات سرمایه داری تشکیل نداد؟ فردی که ده ها سال برنامه جنبش مسلحانه را در کارنامه مبارزاتی اش داشت و چنان اسطوره ملی شناخته شد که حتا اعتراض بخش های رادیکال حقیقی جنبش سیاهپوستان آفریقا در پرتو شهرت قدیسانه او محوشدند. لخ والِسا مگر از درون گارگران کشتیرانی لهستان به اوج نرسید و کل جنبش را با کله در شکم واتیکان نبرد؟! مگر گاندی نهایتا دولت نهرو را درهند به قدرت نرساند؟ از این نمونه ها همواره در حال شکل گیریست حتا پدیده اسانلو سازی از جنبش کارگران اتوبوس رانی ایران که جناح های قدرتی چپ و راست برای گرفتن اعتبارش مدام می جنگند آیا جز به بیراهه بردن خود فرد اسانلو و ذهنیت ناجی سازی در جامعه ثمر دیگری هم دارد؟! پاتریس لومومبا که برای استقلال کنگو و آفریقا به قدرت رسید توسط همان تیم رهبریش به او خیانت شد و ژنرال هایش شبانه اعدامش کردند و جسدش را سوزاندند تا قبری هم از او باقی نماند. برای سالوادور آلنده هم همین بود که از طریق حزب سوسیالیست شیلی به قدرت سیاسی رسید و با توطئه درون دستگاه دولتی خودش سرنگون شد و ده ها هزار سوسیالیست در کوچه و محله  شکار و اعدام شدند. مسئله این نیست که اگر آلنده در قدرت باقی مانده بود زحمتکشان جامعه به آزادی رسیده بودند به هیچ وجه، بلکه بتدریج از چهره دولت سوسیالیستی هم زده میشدند و اگر دولت رو به فاشیسم تک حزبی مثل کره شمالی و یا چین امروزی هم نمیرفت مردم در گزینه های انتخاباتی مثل دولت چپ ارتگا در نیکاراگوئه، حزب سوسیالیست پاسوک در یونان، سوسیالیست اورلان در فرانسه، چریک های مائویست پراچاندا در نپال و غیره شرکت میکردند و گاهی به توطئه چپ، گاهی به راست تا اینکه سرانجام به اهمیت جنبش های شورایی خودشان پی ببرند و فضای مناسبات کُمونی را گسترش دهند در غیر این صورت احزاب همواره میوه مبارزاتشان را خواهند دزدید و جنبش آزادی خواهی معمولا با پرداختن بهایی بسیار سنگین در سرخوردگی رها خواهد شد تا دوباره انرژی اش را برای مبارزه آماده سازد.
 بیش از حد تمسخر آمیز می نماید که چرا هر کدام از چپ های حزبی ایرانی خودشان را تافته ای جدا بافته از این سیر بی شمار تاریخ دولت های چپ و راست می پندارند که گویی به معجزه ای جدید دست یافته اند. مارکسیست لنینیسم های نپال که ده ها سال مدام درگیر جدل های فرسایشی ایدئولوژیک با چریک های مائویستی در نپال بودند و از پی چندین انشعاب تشکیلاتی و لشکرکشی ها بر سر قدرت سیاسی و متلاشی کردن جنبشهای حقیقی آزادی خواهی کارگران و زحمتکشان، بالاخره آن ها هم چند سال پیش وارد مجلس نپال شدند و ده ها کرسی صدارت و وزارت را گرفتند و کرمشان خوابید و پراچاندا رهبر مائویست ها که اکثریت کرسی پارلمان را کسب کرد به دو سال نکشید که گفت از جنگ سیاسی خسته شده است و میخواهد دیگر به زندگی خود و زن و بچه هایش بپردازد. این ها مسائل تازه و عجیبی نیست همان روند همیشگی تاریخ احزاب و دولت هاست. کافیست از طریق سایت گوگل سری به دولت نپال بزنید. مارکسیت لنینیسم ها هم حالا دیگر با کسب چند کرسی کمتر ریاستی از مائویست ها، برای خودشان دفتر و دستکی با پرچم داس و چکش در دولت تشکیل داده اند و اساسنامه حزبی شان از رسمیت قدرت دولتی برخوردار شده است و جاه و مقام  ویژه ای را کسب کرده اند. در چند بند از اساسنامه شان این گونه میخوانید: که حزب ما در راستای سوسیالیسم از دولت چین، روسیه، کره شمالی، کامبوج، ویتنام ... دفاع میکند. آیا این خود به اندازه کافی گویای تراژدی تلخ احزاب قدرتی نیست؟ اگر جنبش زاپاتیستا در جنوب مکزیک توانست از پتانسیل حقیقی مردم ستمدیده منطقه چیاپاس، آن فضای جنبش شورایی، کانون های همیاری، تدارکاتی و کمون های مسلح را در جهت آزادی نسبی خودشان در سال 1994 بیافریند و تاثیر عمیقی بر جهان آزادی خواهی و بخصوص بر کلان شهر ویهیکس که همسایه شان است، بگذارند چرا دیگر زحمتکشان و آزادی خواهان جهان نتوانند!؟ جالب است که چپ های حزبی ایران هرگز نتوانستند از چنبره فکری حزب توده خلاصی پیدا کنند و رادیکال ترینشان بازگشت به همان خط امام است که در وفاداری به جبهه اردوگاهی کمونیسم قرار میگیرد. متاسفانه اندیشه فرهنگی چپ ایران اساسا از بینش نهضت ملی - اسلامی نشات گرفته است و در درون این جبهه ناهمگن تنها درجه ملی به اسلامی آن همواره متغیر بوده است. انقلاب 1357 غیرت مذهبی و اردوگاهی استالینی کادرها را به نمایش گذاشت که حتا نتوانستند یک سوسیال دمکرات مدنی نیم بند باشند که جبهه ای واحد در برابر ظهور فاشیسم را شکل دهند بخصوص که جوانه های شورایی فراگیر شده بود. اشتتباه نکنید اینجا صحبت از برخی انسان های با وجدان چپ و جوانان و زنان مبارز نیست بلکه باید این موضوع را عمیقا بفهمیم که زمینه خیانت و جنایت حزب توده و اکثریت از درون جنبش چپ رخ داده است که بیان خامی، سازشکاری و بت سازی ایدئولوژی خاندان اردوگاهی بوده است. حقیقتا از نظر بینش ساختار سرکوب چه تفاوتی بین خمینی، بازرگان، بنی صدر، یزدی ( اساسا لیبرال ها) مجاهدین، حزب توده، کمیته انقلاب، طالقانی، منتظری، رفسنجانی، بهشتی، احمد خمینی، خامنه ای، میر حسین موسوی، سپاه، سازگاران، گنجی، سروش، خاتمی، کروبی و غیره بوده است همگی با خمینی و انقلاب اسلامی بیعت کردند و پایه گذار نظام فاشیسم بوده اند. دعواهای درونی آن ها تنها بر سر جنگ جناحی قدرت بوده است که تا حذف فیزیکی یکدیگر هم پیش رفته اند. اما در تمام این دوران اکثریتی از چپ های حزبی تا همین تحولات سبز اسلامی خاتمی، کروبی، موسوی همواره از سیر تاکتیک های جناحی رژیم اسلامی از سیاست رفت و برگشت به خط امام دفاع کرده اند. از نقطه نظر چپ اردوگاهی (و سرمایه داری جهانی) این بازی طبیعی قدرت محسوب میشود دقیقا به مانند شعبده بازی بازگشت پوتین به قدرت است. بازی دیپلماتیک چپ و لیبرال صرفا یک تجارت سیاسی است و از جانب تمام دولت ها همواره به رسمیت شناخته شده است و از هر نوع حیله گری سیاسی و دیپلماسی موفقی در بردن رقیب، جذب سرمایه، فریب زحمتکشان و شکست جنبش های شورایی به وجد می آیند و تعهد به انسانیت و آزادی در چشم آن ها همان تفسیر تاریخی مدیریتی و ابزاریست که در "انقلاب" صنعتی مدرنیسم آن را سرمایه انسانی می نامند تا در خدمت قدرت سیاسی و منافع روانی و مادی اقتصادی و فرهنگ سلطه جویی شان مورد بهره برداری قرار گیرد. بسیاری از پروژه های مائو در ایجاد صنعت بزرگ به تقلید از استالین بر پایه همین سیاست استفاده ابزاری از کارگران برای ساختن گام های بزرگ امپراطوری چین بوده است. حال لنینیست های به اصطلاح رادیکال ایرانی در عرصه کشور ملی، کل جناح ها و رجال  اسلامی  را به عنوان شرکای یک نظام ارتجاعی در نظر میگیرند اما در عرصه جهانی گرفتار تناقض اردوگاه کمونیسم حزب توده هستند و معلوم نیست چرا دیکتاتوری توتالیتر لنین و استالین را به پوتین پارلمانی ترجیح میدهند؟ آیا این غیر از شیفتگی چپ حزبی به تجارت قدرت سیاسی در بازگشت به خط رهبری فسیل شده لنین می باشد که چیزی غیر از بازگشت باند رهبری موسوی و کروبی به روزهای خوش پیروزی "انقلاب اسلامی" امام نیست که همگی با هم سر آزادی را کامل بریدند و حالا به جان هم افتاده اند. چطور ممکنه وقتی رادیکال های حزبی ما به انقلاب اکتبر حزب بلشویک لنین میرسند تمامی جنایات کمیسرهای دولت امپریالیست روسیه به ناگهان از گردن لنین پاک میشود. کمیته انقلاب ژنرال ترتسکی، دفتر سیاسی، کمیته مرکزی، شورای کمیسرهای خلق (کابینه وزیران) همگی در اقتدار رهبری لنین برنامه ریزی میشدند. اساسا پلیس امنیتی چکا به رهبری جلادی چون دزرژینسکی را خود لنین شخصا در دسامبر 1917 طراحی کرد و شوراهای کارگری، دهقانی و هر گونه آزادی اجتماعات را شدیدا سرکوب کرد. لنین دولت بلشویک را با یاران حرفه ای ده و بیست ساله اش پی ریزی کرد و سازمان امنیت چکا را همواره به عنوان مشت آهنین انقلاب و بازوی پرولتاریا می شمرد آن وقت رادیکال های حزبی هنوز میگویند، عده ای جاه طلب، سازشکار، رویزیونیست، میانه رو و راست گرا، مسیر حزب را به سوی امپریالیست بردند و چقدر لنین بیچاره را همه غصه داده اند. اگر تحلیل های پوچ و آبکی این احزاب را از چگونگی امپریالیست شدن روسیه و چین بخوانید به عمق فاجعه پی میبرید که چگونه صرفا یک شبکه از رگه های روانی ایدئولوژی سیاسی لنینی، این خاندان دیکتاتوری پرولتاریا را به هم آویزان نگهداشته است. اگر بعد از گذشت 90 سال از آن زمان، احزاب چپی هنوز لنین را نماد آزادی می بینند پس صد رحمت به حزب توده که بعد از سی سال معتقده که دفاع اش از فاشیسم اسلامی در مسیر منافع اردوگاه کمونیسم خوانده میشد زیرا حداقل شهامتش را داشته که آشکارا دشمنی کمونیسم دولتی را از عاشقان آزادی پنهان نکند و بی جهت نیست که مورد لطف رسانه های نئولیبرال و سوسیال دمکرات ها هم واقع میشوند زیرا کارشناسان سیاسی نئولیبرالیسم جهانی شده به خوبی واقفند که ماهیتا اختلافی بین انواع دولت های کمونیستی با لیبرالی در سرکوب شوراها و رقابت در چپاول منابع زیستی زندگی با یکدیگر ندارند. واقعا در چنین شرایط بحران ساختار قدرت سیاسی جهانی چرا انسان های زیر ستم این دولت ها نباید به اراده قدرت شوراهای اجتماعی خود از پایین اتکا کنند تا برای سازندگی سرنوشتشان مسئولیت پذیر باشند و دائما به عنوان وسیله و ابزاری در دست احزاب دولتی قرار نگیرند و بیاموزند که میتوانند زندگی بدون ارباب و سلسله مراتب تحقیر کننده را تجربه کنند؟ اما فراوانی تبلیغات صدها حزب و ایدئولوژی های قدرتی، همبستگی مستقل و تصمیم گیرندۀ شوراها و کانون های مردمی را مدام وابسته، منزوی و پراکنده میسازد. نمیخواهم صرفا سناریوی سیاهی را از سرعت توسعه تخریب زندگی زیستی جهان توسط قدرت سیاسی انحصارات اینجا مطرح کرده باشم و رشد امید بخش جنبش های شورایی را کم بها دهم اما باید هوشیار باشیم که نخبگان ایدئولوژیک دولتی، بازی و سیاست فریب دهی شوراها را با تصنعی کردن مفهوم شورایی هم اکنون آغاز کرده اند. در آمریکا احزاب جناحی دمکرات ها  به یاری هنرمندان، هنرپشگان، ورزشکاران، غیر دولتی ها (ان جی او) و مشاورین سیاسی در تلاش و توطئه هستند تا فوران جنبشهای مخالف انحصارات وال استریت، شوراهای اعتراضی خیابانی و محلی و نارضایتی کارگری و عمومی را در خط انتخاباتی اوباما فرموله کنند. رابرت ریچ  وزیر کار سابق کلینتون در برنامه رادیویی امی گودمن "دمکراسی در اکنون" فریاد میزند: دوران بسیار حساسی است زیرا آزادی بیان مردم به آزادی پول، و حقوق جامعه مدنی به حقوق قدرت انحصارات تبدیل شده است ما نباید اجازه دهیم میترامی از حزب جمهوری خواه به قدرت رسد ما باید سندیکاهای کارگری را رشد دهیم و از جنبشهای اعتراضی مردم دفاع کنیم و آن ها را به خیابان کشیم تا اوباما به پیروزی رسد، عجبا! امی گودمن می پرسد: شما خودتان وزیر کار کلینتون بودید پس چرا او سیاست "دی ریگولیشن" یعنی آزادی مطلق انحصارات سرمایه در استثمار جامعه بدون دادن مالیات و  نظارت دولتی و در عین حال حذف خدمات و پرسنل اجتماعی را پیاده کرد (تازه امی گود من سازش کرد و نگفت که کلینتون در کنار حذف حقوق اجتماعی، صدهزار نیروی پلیس امنیتی را در بازار سرمایه افزایش داد تا با بروز شورش های احتمالی مردم مقابله کند). رابرت ریچ میگوید: اتفاقا من خطرات این پروژه ها را به تیم رهبری کلینتون گوشزد میکردم اما من در اقلیت بودم (عجب!). آیا این شگردهای حیله گرانه، ما را به یاد گوشزدها و هشدارهای تیمهای رهبری منتظری، رفسنجانی، خمینی،احمد خمینی، خامنه ای، لاریجانی، کروبی، موسوی و یا تیم های رهبری تروتسکی، کامنف، رادک، مولوتف، بوخارین، زینوویف، استالین و لنین و غیره نمی اندازد که هر کدام مثلا دلسوز تر از دیگری به فکر مردم بودند ولی کو گوش شنوا !!!!؟ بیچاره ها همه فقط وزیر و رجال سیاسی بودند کاری از دستشان بر نمی آمد و اگر هم زیاد گوشزد می کردند بهشان آدم نِق زن میگفتند که آن هم در شأن یک صاحب منصب محترم نیست. حالا آقای الگور معاون سابق کلینتون و رقیب بازنده بوش آدم خور از مردم معترض درخواست کرده برای نجات مملکت، جنبش "اشغال دمکراسی" را برای پیروزی اوباما راه بیندازند. رجال سیاسی حقیقتا تا مغز استخوان فاسد، بی شرم و کثیف هستند و واقعیت این است که نظام قدرت سیاسی سرمایه داری در بحران ریشه ای فزاینده ای دست و پا می زند و ارتجاعی ترین سیاست ها را همین احزاب دمکرات و غیر دولتی ها تحت عنوان نیروهای دلسوزتر و معتدل تر پیاده کرده اند تا طبقه متوسط را از شورش فرودستان بترسانند که نگذارید جامعه به سوی بی قانونی، هرج و مرج و خشونت کشیده شود. سلاطین سیاسی خشونت و هرج و مرج با مصرف تریلیون ها دلار تسلیحات جنگی، نابودی منابع زیستی، چاپیدن و سلاخی میلیاردها انسان، میخواهند مقاومت و مبارزه آزادیخواهان و ستمدیدگان را مبنای بحران خشونت قرار دهند. باندهای قدرت تلاش میکنند با جذب اقشار متوسط اجتماعی، بخش های فرودست تر جامعه را مچاله کرده و به باتلاق بزهکاری برای مقاصد اوباشان سرمایه سوق دهند تا نه تنها ناامنی اجتماعی را به را به گردن آن ها اندازند بلکه بهانه ای برای هر چه  بیشتر پلیسی کردن فضای جامعه باشد. تنها میتوان یک موضوع را قاطعانه تر از دیروز گفت که انحصارات خود به نیروهای امنیتی قدرت سیاسی تبدیل شده اند و جنبش های شورایی و همسایگی هم مسئولیت نجات زندگی و زمین را به عهده دارند این جدال بین دو نیروی زندگی و مرگ پرستی در سال های پیش رو خواهد بود که در بخش دیکتاتوری مدرن و تکنولوژی فاشیسم به آن خواهیم پرداخت.